( 1 ) پيش عمرو بن شرحبيل رفتيم ، گفت : بياييد پيش كسى برويم كه از لحاظ راه رفتن و روش شبيهترين مردم به عبد الله است . و پيش علقمه رفتيم .
گويد فضل بن دكين ، از ابو الاحوص ، از مغيره ، از ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفته است * علقمه در حضور عبد الله بن مسعود قرآن خواند . عبد الله گفت : پدر و مادرم فداى تو باد با ترتيل تلاوت كن كه ترتيل زيور قرآن است .
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از منصور ، از ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفته است * به علقمه گفته شد اى ابو شبل آيا تو مؤمنى ؟ گفت : اميدوارم .
گويد فضل بن دكين ، از سفيان ، از مغيرة ، از ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفته است * عبد الله بن مسعود به علقمه كنيهء ابو شبل داد و علقمه را فرزندى زاده نشد . [ 1 ]
گويد محمد بن عبد الله اسدى ، از سفيان ، از اعمش ، از ابراهيم ما را خبر داد كه مىگفته است * علقمه هر پنج روز يك قرآن مىخوانده است .
گويد فضل بن دكين ، از شريك ، از منصور ما را خبر داد كه مىگفته است * به ابراهيم گفتم آيا علقمه در جنگ صفين شركت كرد ؟ گفت : آرى و جنگ كرد چندان كه شمشيرش را از خون رنگين ساخت ، و برادرش ابىّ بن قيس كشته شد .
گويد فضل بن دكين ، از عبد السلام بن حرب ما را خبر داد كه مىگفت * بيشتر از سى سال مىگذرد كه روز جمعهيى بر در مسجد نشسته بوديم و از پير مرد فرتوتى شنيدم كه مىگفت : علقمه بن قيس آمد و روز جمعه بود و امام مسجد خطبه مىخواند . به علقمه گفتند :
اى ابو شبل آيا وارد مسجد نمىشوى ؟ گفت : اين جا جايگاه كسى است كه ممكن است گرفتار - ادرار - شود و همان جا بر در مسجد نشست .
گويد عبد الحميد بن عبد الرحمان حمّانى ، از اعمش ، از ابراهيم ، از علقمه ما را خبر داد كه مىگفته است * آنچه را در جوانى حفظ كردم چنان - در سينه دارم - كه گويى آن را در برگ كاغذ - از روى كتاب - مىخوانم .
گويد فضل بن دكين و محمد بن عبد الله اسدى هر دو ، از سفيان ، از اعمش ، از ابراهيم ما را خبر دادند كه مىگفته است * علقمه و اسود ، يكى ديگرى را صدا كرد و او گفت گوش به فرمانم ديگرى گفت هر دو دستت فرخنده باد - فرخنده باشى ، اسير دستهاى تو هستم .
هامش
[ 1 ] . شبل به معنى شير بچه است ظاهرا اين كنيه را براى فال نيك زدن در مورد اولاددار شدن به كار مىبردهاند .