( 1 ) پيامبر ( ص ) آمد و اسبى را براى آن حضرت هديه آورد . پيامبر ( ص ) از پذيرش آن خوددارى كرد ، و فرمود : اگر بخواهى مىتوانى آن را در برابر چند زره گزينه از زرههاى غنيمتى جنگ بدر به من بفروشى . پيامبر ( ص ) سپس به او فرمود : « اى ذو الجوشن ! آيا نمىخواهى از نخستين گروندگان - قوم خود - به اين آيين باشى ؟ » . گفت : نه . پيامبر پرسيد چه چيزى تو را از آن باز مىدارد ؟ گفت : من مىبينم كه قوم تو ، تو را تكذيب مىكنند و از سرزمين خود بيرونت كردهاند و با تو جنگ مىكنند . اگر بر ايشان پيروز شوى به تو مىگروم و از تو پيروى مىكنم . و اگر ايشان پيروز شوند از تو پيروى نخواهم كرد . پيامبر ( ص ) او را چنين فرمود : « اى ذو الجوشن ! اگر زنده بمانى شايد كه به زودى پيروزى من را بر آنان ببينى » .
ذو الجوشن مىگفته است به خدا سوگند هنگامى كه در ضريّة [ 1 ] بودم سوارى از سوى مكه پيش ما رسيد ، پرسيديم پشت سرت چه خبر بود ؟ گفت : محمد بر مردم مكه پيروز شد .
گويد : ذو الجوشن از اينكه به هنگام دعوت رسول گرامى پذيرفتن اسلام را رها كرده بود اندوه مىخورد .
گويد عبد الله بن محمد بن ابى شيبة ، از عيسى بن يونس ، از پدرش ، از پدر بزرگش ، از گفتهء خود ذو الجوشن ضبابى ما را خبر داد كه مىگفته است * پس از آسوده شدن پيامبر ( ص ) از جنگ بدر به حضورش رفتم و گفتم : اى رسول خدا ! من اسب نرى را كه از ماديان خودم كه نامش قرحاء است زاييده شده است آوردهام آن را براى خود بگير . پيامبر فرمود : نمىپذيرم ولى اگر بخواهى مىتوانى معادل بهاى آن را از زرههاى گزينه بدر دريافت كنى . گفتم : در اين صورت اينك اسب را در برابر چند زره به تو نمىفروشم و واگذار نمىكنم .
كسى ديگر غير از عبد الله بن محمد بن ابى شيبه اين موضوع را از همان راويان يعنى عيسى بن يونس ، از پدرش ، از پدر بزرگش ، از خود ذو الجوشن ضبابى به صورت كاملتر نقل مىكند كه مىگفته است * پس از جنگ بدر اسب نرى را كه از ماديان خودم به نام قرحاء زاييده شده بود به حضور رسول خدا بردم و گفتم : اى محمد ! من كرهء نر قرحاء را آوردهام كه آن را براى خود بگيرى . فرمود : مرا به آن نيازى نيست . سپس فرمود : اى ذو الجوشن ! مسلمان نمىشوى كه از پيشگامان اين آيين باشى ؟ گفتم : نه . و سپس گفتم : مىبينم كه قوم تو
هامش
[ 1 ] . نام دهكدهيى از قبيله بنى كلاب ميان مكه و بصره كه به مكه نزديكتر است . به معجم البلدان ، ج 5 ، ص 433 مراجعه فرماييد .