( 1 ) گويد فضل بن دكين ، از ابو خباب ، از ابى صخرة ما را خبر داد كه مىگفته است مردى از خويشاوندان طارق بن عبد الله از گفتهء او براى من نقل كرد كه مىگفته است * در بازار ذو المجاز [ 1 ] بودم . ناگاه مرد جوانى كه جبهيى از بردهاى گلرنگ بر تن داشت از كنار من گذشت و مىگفت : اى مردم بگوييد پروردگارى جز خداوند نيست تا رستگار شويد . مردى هم پشت سرش حركت مىكرد و بر او سنگ مىزد آن چنان كه پاشنهها و ساقهاى او خون آلود شده بود و مىگفت : او دروغگوست . از او فرمان مبريد . پرسيدم اين مرد كيست ؟
گفتند : جوانى از بنى هاشم و هموست كه مىپندارد فرستاده خداوند است . و اين ديگرى عمويش عبد العزى - ابو لهب - است .
هنگامى كه محمد كه درود و سلام خدا بر او باد به مدينه هجرت فرمود و مردم مسلمان شدند ، از ربذه راه افتاديم و بانويى كجاوهنشين از بستگان ما همراه ما بود . چون به نزديك مدينه و ديوارهاى شهر رسيديم فرود آمديم تا جامهيى ديگر بپوشيم . در همين هنگام مردى از راه مىگذشت ، خطاب به ما گفت : قوم از كجا مىآيند ؟ گفتيم : از ربذه .
پرسيد آهنگ كجا داريد ؟ گفتيم : مىخواهيم به همين مدينه برويم . پرسيد نياز شما در آن چيست ؟ گفتيم : مىخواهيم براى اهل خود از خرماى آن فراهم آوريم . طارق در پس سخن خود افزوده است كه شتر نر سرخ مويى داشتيم كه مهار در بينى ايستاده بود . آن مرد پرسيد كه آيا اين شترتان را مىفروشيد ؟ گفتيم : آرى . پرسيد به چند ؟ گفتيم : به اين اندازه خرما . در بارهء چيزى كه گفته بوديم تخفيفى نخواست و سپس دست دراز كرد مهار شتر را گرفت و با آن رفت . چون او پشت كرد و همراه شتر و مهار او رفت با خود گفتيم به خدا سوگند كار پسنديدهيى نكرديم و به كس ناشناختهيى فروختيم . گويد آن بانو كه نشسته بود گفت : من چهرهيى از او ديدم كه گويى پارهيى از ماه شب چهاردهم بود او ستم و فريبى به شما روا نمىدارد ، و من خود ضامن پرداخت بهاى شترتان خواهم بود . اندكى گذشت . مردى پيش ما آمد و گفت : من فرستادهء رسول خدايم . اين خرماى شما نخست از آن بخوريد و سير شويد و سپس آن را وزن كنيد . گويد خورديم و سير شديم و وزن كرديم و حق خود را به صورت كامل گرفتيم . آن گاه به مدينه رفتيم و به مسجد درآمديم و ديديم همان مرد نخستين - پيامبر ( ص ) - بر منبر سخنرانى مىكند و اين گفتار او را شنيديم كه مىفرمود : صدقه دهيد
هامش
[ 1 ] . ذو المجاز ، نام بازارى كه در دورهء جاهلى هشت روز در يك فرسنگى عرفات بر پا مىشده است و در شعر جاهلى بسيار از آن ياد شده است . به كلمه مجاز در معجم البلدان ، ج 7 ، ص 385 مراجعه فرماييد .