( 1 ) محفوظ بداشت . سرانجام ايرانيان به يارى همدان آمدند و همواره به سود آنان جنگ كردند تا آنجا كه فريادشان درآمد و كار به درازا كشيد . در اين ميان پيامبر ( ص ) بر آنان آشكار شد . همدانيان به من گفتند : اى عامر ! تو همواره همنشين پادشاهان بودهاى ، اينك آمادهاى كه به حضور اين مرد - پيامبر - به روى و ما را خشنود سازى و براى ما خبر بياورى ؟ هر چه را تو براى ما بپذيرى آن را مىپذيريم و هر چه را ناخوش دارى ناخوش مىداريم . گفتم : آرى و به راه افتادم و در مدينه به حضور رسول خدا رسيدم و پيش او نشستم . در اين هنگام گروهى به حضور او آمدند و گفتند : اى رسول خدا ما را اندرز ده و سفارشى كن . فرمود : شما را به بيم از خدا سفارش مىكنم و اينكه سخن قريش را بشنويد و كردارشان را رها سازيد .
عامر مىگفته است : به خدا سوگند كه من به همين پرسش و پاسخ بسنده كردم و خشنود شدم . و چنين انديشيدم كه پيش قوم خود برنگردم تا نخست پيش نجاشى كه از دوستان من بود بروم و چنان كردم . روزى كه در پيشگاه نجاشى نشسته بودم پسر كوچك او كه كودك بود از كنارم گذشت و نبشتهاى بر لوح در دست داشت . از او خواستم آن را براى من بخواند و كودك آن را خواند و من خنديدم . نجاشى پرسيد از چه چيزى خنديدى ؟ گفتم : از آنچه اين پسر بچه خواند . نجاشى گفت : به خدا سوگند آنچه او خواند از جمله سخنانى است كه خداى بر زبان عيسى بن مريم فرو فرستاده است كه چون فرماندهان و اميران زمين كودكان باشند لعنت و نفرين بر آن خواهد بود . من پس از شنيدن آن سخن از رسول خدا و اين سخن از نجاشى پيش قوم خود برگشتم . آنان مسلمان شدند و از بلنديها و كوهپايه به دشت فرود آمدند . پيامبر ( ص ) هم نامهيى براى عمير ذى مرّان نوشته بود .
گويد : پيامبر ( ص ) مالك بن مرارة رهاوى را پيش همهء قبيلههاى يمن گسيل فرموده بود . عك ذو خيوان مسلمان شد . به عك گفتند اينك به حضور پيامبر برو و از او براى دهكده و اموال خود اماننامه بگير . او را دهكدهيى بود كه در آن اموال و بردگان داشت .
عك به حضور پيامبر ( ص ) رفت و گفت : اى رسول خدا ! مالك بن مرارة رهاوى پيش ما آمد و به اسلام فراخواند و ما مسلمان شديم . مرا سرزمين و مزرعهيى است كه در آن مال و بردگان دارم در آن باره براى من اماننامه بنويس و پيامبر ( ص ) فرمان داد براى او نوشته شود :
هامش
[ 3 ، ) ] چاپ مصر ، 1906 ميلادى ، ص 304 به تفصيل سخن گفته است .