تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
( 1 ) عبد الرحمان بن ابى الموالى گويد : من هم همراه عبد الله بن حسن و خاندان او زندانى شدم و چون منصور پس از انجام حج به ربذه رسيد ، عبد الله بن حسن از او تقاضاى ملاقات كرد . منصور نپذيرفت و عبد الله تا هنگام مرگ خود ديگر او را نديد . عبد الرحمان مىگويد : منصور از ميان همه مرا احضار كرد و چون مرا پيش او بردند عيسى بن على هم حضور داشت . عيسى همين كه مرا ديد گفت : آرى اى امير المؤمنين اين هموست كه اگر بر او سخت بگيرى از جايگاه ايشان آگاهت مىسازد . من نزديك رفتم و سلام دادم . منصور گفت : سلام خدا بر تو مباد ، آن دو تبهكار پسران تبهكار كجايند ؟ همان دو دروغگوى پسران دروغگو ؟ گفتم : اى امير المؤمنين آيا راستى در حضور تو سودى براى من خواهد داشت ؟ گفت : چه مىخواهى بگويى ؟ گفتم : من زن طلاق و فلان و به همان باشم اگر جاى ايشان را بدانم . از من نپذيرفت و گفت : تازيانه بياوريد ، آوردند . دژخيم مرا ميان فلك بر پا داشت و چهار صد تازيانه بر من زد . و تا هنگامى كه فلك را برداشتند به آن دست‌نيازيدم . و مرا بر همان حال پيش يارانم برگرداندند . منصور پس از من محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان را كه معروف به ديباج و پدر همسر ابراهيم بن عبد الله بود احضار كرد . و چون او را پيش منصور بردند ، گفت : در بارهء اين دو دروغگو به من خبر بده چه كرده‌اند و كجايند ؟ ديباج گفت : اى امير المؤمنين به خدا سوگند در بارهء ايشان خبرى نمىدانم . منصور گفت : بايد مرا آگاه سازى . ديباج گفت : من به تو گفتم و به خدا سوگند كه راست مىگويم . آرى پيش از اين خبر آنان را داشتم ولى اينك به خدا سوگند خبرى از ايشان ندارم . منصور گفت : پيراهن از تنش بيرون آوريد و چنان كردند و در حالى كه دستهايش را با غل جامعه به گردنش بستهء بودند او را صد تازيانه زدند . چون اين كار تمام شد او را از پيش منصور بيرون آوردند . پيراهنى كتانى قهستانى بر روى زخمهاى خود پوشيد و او را پيش ما آوردند و به خدا سوگند آن پيراهن چنان به خون زخمهايش چسبيده شد كه نتوانستند آن را از تن او بيرون آورند و سرانجام ماده بزى را آوردند و شيرش را بر آن پيراهن دوشيدند و آن گاه آن را بيرون آوردند و به مداواى ديباج پرداختند . منصور فرمان داد ايشان را به عراق برند و ما را آن جا بردند و در زندان كاخ هاشميه زندانى كردند . نخستين كس كه در آن زندان درگذشت عبد الله بن حسن بود . زندانبان آمد و گفت : هر يك از شما كه با او خويشاوندى نزديكتر دارد بيايد و بر پيكر عبد الله نماز بگزارد .