تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
( 1 ) و گفت : از آتش به خدا پناه مىبرم . و سپس گفت : سپاس خداوندى را كه اين شخص و پيروانش را با اسلام خوار و زبون فرمود . عمر به كسانى كه همراه آنان آمده بودند گفت : سخن بگوييد و از پراكنده‌گويى و پر حرفى پرهيز كنيد . انس بن مالك گفت : سپاس خداوندى را كه وعدهء خويش را برآورد و دين خود را قوت بخشيد و كسانى را كه با آن ستيز مىكردند خوار و زبون فرمود و سرزمين و شهرهاى ايشان را در ميراث ما قرار داد و اموال آنان را در اختيار ما نهاد و فرزندان ايشان را اسير ما كرد و ما را بر ايشان چيره فرمود . آن چنان كه هر كس از ايشان را بخواهيم مىكشيم و هر كرا بخواهيم زنده نگه مىداريم . عمر گريست و سپس به هرمزان گفت : اموال تو چيست ؟ گفت : ميراث نياكان من پيش خود من است ولى آنچه از اموال پادشاه و گنجينه‌ها بوده كارگزار تو آن را گرفته است . عمر گفت : اى هرمزان رفتار خداوند را با خود چگونه ديدى ؟ پاسخ نداد . عمر گفت : چرا پاسخ نمىدهى . گفت : آيا سخن كسى را كه زنده است بگويم يا سخن كسى را كه مرده است . گفت : مگر تو زنده نيستى . در اين هنگام هرمزان آب خواست . عمر گفت : ما تشنگى و كشتن را در باهر تو انجام نمىدهيم و براى هرمزان آب خواست . براى او آبى در قدحى چوبى آوردند . هرمزان قدح چوبى را در دست گرفت . عمر گفت : بياشام ، خطرى براى تو نيست و من تا اين آب را نياشامى تو را نمىكشم . هرمزان كاسه آب را از دست رها كرد و انداخت و گفت : اى گروه اعراب ، در آن هنگام كه شما دين نداشتيد ما شما را به بردگى مىگرفتيم و بر شما حكم مىرانديم و شما را مىكشتيم و شما در نظر ما بدترين مردم بوديد و از همه فروتر بوديد . ولى چون خداوند با شما بود هيچ كس را ياراى مقاومت باقى نماند . عمر دستور داد او را بكشند . هرمزان گفت : مگر تو امان ندادى ؟ عمر گفت : چگونه تو را امان دادم . گفت : مگر نگفتى سخن بگوى كه خطرى متوجه تو نيست و مگر نگفتى اين آب را بياشام و تا آن را نياشاميده‌اى تو را نخواهم كشت . زبير بن عوّام و انس بن مالك و ابو سعيد خدرى گفتند : راست مىگويد . عمر گفت : خدايش بكشد كه بدون آنكه متوجه باشم از من امان گرفته است . عمر دستور داد جامه‌هاى ديبا و زيورهايى كه بر تن هرمزان بود بيرون آوردند . به سراقة بن مالك بن جعشم كه مردى سياه و لاغر و داراى بازوهاى باريك بود و دو بازوى او شبيه به دو چوب باريك سوخته و سياه بود ، گفت : زيورها و جامه‌هاى هرمزان را بر تن كن و او چنان كرد . عمر گفت : سپاس خداوندى را كه زر و زيور خسرو و قومش را از آنان سلب كرد و به سراقة بن مالك بن جعشم پوشاند . در اين هنگام عمر ، هرمزان و همراهانش