تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
( 1 ) قبيلهء قاره در مسابقه تيراندازى شركت كند انصاف داده است كه آنان قومى تيرانداز بودند . [ 1 ] قاره هم در زمرهء احابيش هستند كه سران ايشان عبارتند از : حارث بن عبد منات بن كنانه و مصطلق كه نام اصلى او جذيمه است و حيا كه نامش عامر است و اين دو شخص پسران سعد هستند كه از قبيلهء خزاعه است . و عضل و قاره هر دو از اعقاب هون بن خزيمه‌اند . عضل پسر ديش بن محلم است . سبب اينكه به آنان احابيش مىگفته‌اند اين است كه با يك ديگر اجتماع كردند و همگى همپيمان قريش شدند و همراه آنان با بنى بكر جنگ كردند . و هم گفته شده است چون بر دامنهء كوهى به نام حبشى كه در ده ميلى مكه است پيمان بسته‌اند به اين نام معروف شده‌اند . مردم قاره با خاندان زهرة بن كلاب پيمانى صحيح و استوار در دورهء جاهلى بستند و با آنان ازدواج كردند و غالباً مادران ايشان از بنى زهره‌اند . عبد الرحمان بن عبد القارى از عمر رواياتى نقل كرده كه عروة بن زبير هم از او روايت كرده است . عبد الرحمان به سال هشتاد هجرت به روزگار خلافت عبد الملك بن مروان در مدينه درگذشته است و در آن هنگام ابان بن عثمان بن عفان حاكم مدينه بود . عبد الرحمان به هنگام مرگ هشتاد و هفت ساله بود .

ابراهيم بن قارظ

ابن ابى قارظ كه نام اصلى ابى قارظ خالد بن حارث بن عبيد بن تيم بن عمرو بن حارث بن مبذول بن حارث بن عبد منات بن كنانة است . ابو قارظ كه مردى خوش چهره و شاعر بود وارد مكه شد . قريش گفتند : اين هم سوگند و همپيمان و برادر و ياور و همدست ماست و هر يك از ما همدست ديگرى است . هر يك از ايشان او را دعوت مىكرد كه به خانه خويش ببرد و او را ميان خاندان خويش داماد كند . او گفت : سه روز مرا مهلت دهيد . ابراهيم بن قارظ به كوه حراء رفت و سه روز بر آن كوه به عبادت پرداخت و سپس پايين آمد و تصميم گرفته بود با نخستين مرد قريش كه ببيند همپيمان گردد و نخستين كس كه ديد عبد عوف بن عبد بن حارث بن زهره پدر بزرگ عبد الرحمان بن عوف بود . ابو قارظ دست او را گرفت و به مسجد رفتند و كنار كعبه هم سوگند شدند و عبد عوف پيمان استوارى براى او بست .
هامش
[ 1 ] . براى اطلاع بيشتر در اين مورد به كتابهاى امثال از جمله به شيخ ابراهيم طرابلسى حنفى ، فرائد اللال فى مجمع الامثال ، ج 2 ، افست كتابخانه اسدى ، تهران ، ص 81 مراجعه فرماييد .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 178 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد