( 1 ) و ما را يارى ندهد پس از آن هرگز خيرى نخواهد ديد .
عبيد الله بن حرّ مىگويد : به خدا سوگند از اين سخن او سخت ترسيدم و از بيم آنكه مبادا ابن زياد مرا به جنگ حسين بفرستد از كوفه گريزان بيرون رفتم ، تا كار سپرى شد . عبيد الله بن حرّ از اينكه يارى دادن حسين ( ع ) را رها كرده بود سخت پشيمان شد و چنين سرود :
امير فريبكار كه به راستى فريبكار است به من مىگويد اى كاش با حسين شهيد كه پسر فاطمه است جنگ مىكردى ، و حال آنكه روح و روان من از كناره گيرى و يارى ندادن حسين از يك سو و از سويى ديگر به سبب بيعت با اين پيمان شكن مرا سرزنش مىكند ، واى از پشيمانى كه چرا او را يارى ندادم آرى كه هيچ كس اين پشيمانى را جبران نمىكند ، اينك من ، هر چند از دفاع كنندگان حسين نبودم ولى تا جان از كالبدم جدا شود اندوهگينم ، خداوند ارواح كسانى را كه در يارى دادن حسين دامن همت بستند از آب رحمت جاودانه سيراب فرمايد ، كنار آرامگاهها و جايگاه ايشان ايستادم ، چشم من گريان و نزديك بود كه همهء احشاء من بتركد و بيرون ريزد ، به جان خودم سوگند كه مردانى جنگ آزموده بودند و مهتران مدافعى كه شتابان به آوردگاه مىرفتند ، آن شيران بيشه دليرى با شمشيرهاى خود در يارى پسر دختر پيامبرشان يك ديگر را دلدارى دادند ، ايشان در دفاع از حسين با نيزههاى خود با لشكرهاى بدبخت و تبهكاران ستيز كردند ، اگر هر پاك و پاكيزه را بر روى زمين كشتيد اينك براى تو فرومايگى آشكار شده است ، بينندگان به هنگام جانبازى شكيباتر از اين سالارهاى سپيد چهره و مهتران رخشنده نديدهاند ، شگفتا كه با ستم ايشان را مىكشى ، و دوستى ما را آرزومندى ، اين بازيچه را كه براى ما ناملايم است رها كن ، به جان خودم سوگند كه با كشتن آنان با ما ستيز كرديد - بينى ما را به خاك ماليديد - و بدين سبب چه مردان و زنان بسيارى از ما كه بر شما كينه مىورزند ، بارها آهنگ آن كردهام كه با لشكرى گران به سوى گروه ستمگرى كه از حق روى گردانند حمله برم ، بس كنيد و گر نه با لشكرهايى به ديدارتان مىآيم كه بر شما از لشكر ديلميان سختگيرترند . [ 1 ]
هامش
[ 1 ] .يقول امير غادر حق غادر * ألا كنت قاتلت الشهيد ابن فاطمة
و نفسى على خذلانه و اعتزاله * و بيعة هذا الناكث العهد لائمه
فيا ندما الّا اكون نصرته * الا كل نفس لا تسدّد نادمة
و انى لانى لم اكن من حماتة * لذو حسرة ما ان تفارق لازمة
سقى الله ارواح الذين تأزروا * على نصره سقيا من الغيث دائمة
وقفت على اجداثهم و محالهم * فكاد الحشى يرفضّ و العين ساجمة