تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
( 1 ) مىگفته است ابن عباس براى ما نقل كرد كه * چون مادر سعد بن عبادة درگذشت ، سعد در مدينه نبود . بعد به حضور پيامبر آمد و گفت : اى رسول خدا مادرم درگذشته است و من نبودم . آيا اكنون اگر صدقه‌اى از سوى او بدهم براى او سودى خواهد داشت ؟ فرمود : آرى . گفت : شما را گواه مىگيرم كه نخلستان مخراف من وقف اوست . عمرو بن عاصم كلابى از همّام ، از قتادة ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند * سعد بن عباده به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : مادرم درگذشته و وصيت نكرده است . آيا اگر من از طرف او صدقه بدهم براى او سودمند خواهد بود ؟ فرمود : آرى . سعد گفت : چه صدقه‌اى را شما بيشتر دوست داريد ؟ فرمود : آب آشاميدنى . ابو الوليد هشام هم براى ما از شعبه ، از قتادة ، از سعيد بن مسيب همين گونه نقل مىكرد كه * چون مادر سعد بن عباده درگذشت ، سعد از پيامبر ( ص ) پرسيد كدام صدقه از همه برتر است ؟ فرمود : آشاماندن آب . عمرو بن عاصم از سويد پدر حاتم صاحب الطعام نقل مىكند كه مىگفته است * نزد حسن بصرى بودم و شنيدم مردى از او پرسيد آيا از اين سقا خانه‌اى كه در مسجد پيامبر ( ص ) است و آب آن صدقه است بياشامم ؟ حسن بصرى گفت : ابو بكر و عمر از اين سقاخانهء مادر سعد بن عباده آب مىآشاميدند ، حالا تو مساله مىپرسى ؟ ساكت باش . واقدى از معمر و محمد بن عبد الله ، از قول زهرى ، از عبيد الله بن عبد الله بن عتبه ، از ابن عباس ، از عمر بن خطاب نقل مىكند * چون خداوند پيامبر خود را قبض روح فرمود ، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند . سعد بن عباده هم همراهشان بود و با يك ديگر رايزنى كردند كه با سعد بن عباده بيعت كنند و اين خبر به ابو بكر و عمر رسيد . آن دو در حالى كه گروهى از مهاجران همراهشان بودند ، بيرون آمدند و خود را آن جا رساندند و ميان ايشان گفتگو و سخنانى دربارهء بيعت سعد بن عباده رد و بدل شد . سخنگوى انصار برخاست و گفت : من شاخ پر بار و خردمند انصارم بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد . در اين هنگام صداها بلند شد و هياهو فراوان بود من ( عمر بن خطاب ) به ابو بكر گفتم : دست فراز آر و او دست پيش آورد . من با او بيعت كردم . مهاجران و انصار هم با او بيعت كردند و بر سعد بن عبادة كه خود را در پارچه پيچانده و ميان ايشان بود هجوم برديم . گفتم : سعد چگونه است ؟ گفتند : بيمار و دردمند است ، و كسى از انصار گفت : شما كه سعد بن عباده را كشتيد . گفتم : خدا او را بكشد ؟ عمر مىگفته است : در كارى كه براى ما پيش آمده بود ، هيچ چيزى بهتر از