( 1 ) كه در بيعت عقبه حضور داشته است و مادرش انيسة دختر عنمة بن عدى بن سنان بن نابئ بن عمرو بن سواد است . عبد الله بن عمرو در بيعت عقبه همراه هفتاد تن انصار بوده و يكى از سالاران دوازدهگانه است . او در جنگهاى بدر و احد شركت كرد و در جنگ احد شهيد شد .
در ماه شوال كه سى و دومين ماه هجرت بود .
عبد الوهاب بن عطاء عجلى از اسماعيل بن مسلم ، از ابو زبير ، از جابر بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است * روز جنگ احد چون پدرم كشته شد . رفتم و ديدم او را در پارچهاى پيچيدهاند . چهرهاش را گشودم و شروع به بوسيدن چهرهاش كردم و پيامبر ( ص ) مرا ديدند و از آن كار منع نفرمودند .
عفان بن مسلم و وهب بن جرير و عبد الملك بن عمرو پدر عامر عقدى و سليمان بن حرب همگى نقل مىكنند كه شعبه ، از قول محمد بن منكدر ، از جابر بن عبد الله نقل مىكرده كه جابر مىگفته است * چون روز جنگ احد پدرم شهيد شد ، پارچه را از روى چهرهاش كنار زدم و شروع به گريستن كردم . ياران رسول خدا ( ص ) مرا از آن كار منع مىكردند ، ولى پيامبر ( ص ) مرا منع نفرمودند . عمهام فاطمه شروع به گريستن كرد . پيامبر ( ص ) فرمودند : چه بر او گريه كنى و چه گريه نكنى تا هنگامى كه جسد او را برداريد و دفن كنيد فرشتگان با بالهاى خود بر او سايه افكندهاند .
فضل بن دكين از شريك ، از اسود بن قيس ، از نبيح عنزى ، از جابر بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است * پدرم و دايىام هر دو در جنگ احد شهيد شدند . مادرم جسد آن دو را بر ماده شترى يا شتر نرى سوار كرد و به سوى مدينه راه افتاد . در اين هنگام منادى رسول خدا ( ص ) ندا داد كه شهيدان خود را همان جا كه شهيد شدهاند دفن كنيد و آن دو را هم برگرداندند و در جايى كه كشته شده بودند ، دفن كردند .
عبد الله بن مسلمة بن قعنب از مالك بن انس نقل مىكند * عبد الله بن عمرو و عمرو بن جموح را در يك پارچه كفن كردند و در يك گور به خاك سپردند .
وليد بن مسلم از اوزاعى ، از زهرى ، از جابر بن عبد الله نقل مىكند * چون پيامبر ( ص ) براى دفن شهيدان احد آمدند ، فرمودند : آنها را با زخمها و خونهايشان در پارچه بپيچيد كه خود گواه بر ايشانم . هيچ مسلمانى در راه خدا خون آلوده نمىشود مگر اينكه روز قيامت مبعوث مىشود در حالى كه خون از محل زخمش روان است خونى به رنگ زعفران و بوى مشك . جابر مىگويد : پدرم را در چادرى كفن كردند و پيامبر مىفرمودند :
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 473
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٤٧٣