( 1 ) نيمروز و آفتاب سخت گرم شد چشم انداختم ببينم آيا سايهاى پيدا مىكنيم كه به آن پناه ببريم ، ناگاه صخره سنگى پيش آمده ديدم ، آن جا رفتم هنوز سايه بود . همان مقدار از زمين را كه سايه بود صاف كردم و براى پيامبر ( ص ) پوستى را كه همراه داشتم فرش كردم و گفتم :
اى رسول خدا شما دراز بكشيد و آن حضرت دراز كشيد و من رفتم اطراف را بنگرم و بررسى كنم كه آيا از تعقيب كنندگان كسى را مىبينم . در اين هنگام به چوپانى برخوردم كه او هم در جستجوى سايه به سوى همان صخره پيش مىآمد و گوسپندانش را به آن سو مىآورد . از او پرسيدم غلام كيستى ؟ گفت : از مردى از قريشم و چون نامش را گفت آن مرد را شناختم . گفتم : آيا گوسپندانت شير دارند ؟ گفت : آرى . گفتم : براى من اندكى مىدوشى ؟
گفت : آرى . يكى از ميشها را گرفت و دستور دادم نخست دستهايش را تكان بدهد و چنين كرد و سپس آن گوسپند را براى من يك بار دوشيد و به اندازهء كاسهاى شير فراهم آمد ، من كوزهء آبى براى پيامبر همراه داشتم و بر سر آن پارچهاى بسته بودم ، از آن آب هم در شير ريختم كه سرد شود . آن گاه پيش پيامبر بردم . ديدم از خواب بيدار شده است . گفتم : اين شير را بياشاميد و آن حضرت نوشيد و من خشنود شدم . سپس گفتم : اى رسول خدا هنگام حركت است و از آن جا حركت كرديم و آن قوم همچنان در تعقيب ما بودند و هيچ كس از ايشان جز سراقة بن جعشم به ما نرسيد ، او كه سوار بر اسب بود ما را تعقيب مىكرد . من گفتم :
اى رسول خدا ، اين تعقيب كننده هم اكنون به ما مىرسد . فرمودند : اندوهگين مباش كه خدا با ماست . چون سراقه نزديكتر شد و ميان ما و او به اندازهء پرتاب يك دو نيزه يا سه نيزه فاصله بود ، گفتم : اى رسول خدا اين مرد رسيد و گريستم . فرمودند : چه چيز تو را به گريه واداشت است ؟ گفتم : به خدا سوگند بر خود نمىگريم ، گريهام براى شماست . در اين هنگام پيامبر ( ص ) بر او نفرين كردند و عرضه داشتند : پروردگارا شر او را هر گونه كه مىدانى كفايت فرماى . ناگاه اسب سراقه تا شكم به زمين فرو شد ، او از اسب به پايين برجست و گفت : اى محمد مىدانم كه اين كار توست دعا كن كه خداوند مرا از اين گرفتارى برهاند و به خدا سوگند من ديگران را كه پشت سرم در تعقيب تو هستند از تعقيب باز مىدارم و گمراه مىكنم . از اين تيردان من هم تيرى بردار كه به زودى از فلان جا و از كنار گلهء گوسپندان و شتران من عبور مىكنيد و هر چه نياز داريد براى خود بگيريد . پيامبر ( ص ) فرمودند : ما را نيازى به شتران تو نيست و براى او دعا فرمودند و او پيش ياران خود برگشت . و پيامبر هم در حالى كه من همراهشان بودم به راه خود ادامه دادند و شبانگاه به مدينه رسيديم . مردم در
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 329
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٢٩