تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
( 1 ) شعبى روايت مىكند * عمر بن خطاب براى علاء بن حضرمى كه در بحرين بود نوشت پيش عتبة بن غزوان برو كه من حكومت او را به تو واگذار كردم ، و بدان كه تو پيش مردى مىروى كه از مهاجران نخستين است كه عنايت خداوند شامل حال ايشان است و من او را به اين سبب عزل نكرده‌ام كه پارسا و استوار و شجاع نيست بلكه چنين پنداشته‌ام كه تو در آن ناحيه براى مسلمانان بهتر از اويى و حق او را بشناس و رعايت كن ، پيش از تو هم مرد ديگرى را بر اين كار گماشتم ، ولى پيش از آنكه به محل حكومت خود برسد ، درگذشت . اينك اگر خداوند اراده فرموده باشد كه تو حاكم آن جا باشى خواهى شد و اگر اراده فرمايد كه عتبه همچنان حاكم باشد فرمان و همهء خلق از آن پروردگار جهانيان است . و بدان كه فرمان خداوند محفوظ است به حفظى كه خود آن را فرو فرستاده است و تو بنگر براى چه چيزى آفريده شده‌اى و براى آن كوشش كن و آنچه را غير از آن است رها كن و بدان كه دنيا مدتى معلوم است و آخرت جاودانه است و چيزى كه خير آن روى به نقصان دارد تو را از چيزى كه شر آن باقى است باز ندارد و سرگرم نكند ، و از خشم خدا به خدا بگريز و خداى براى هر كس بخواهد فضيلت در حكم و علم را فراهم مىفرمايد . براى خود و براى تو از پيشگاه خداوند يارى مىجوييم كه از او فرمانبردارى كنيم و مايهء رستگارى از عذاب خدا باشد . گويد : علاء بن حضرمى همراه گروهى از بحرين بيرون آمد كه ابو هريره و ابو بكره هم همراهش بودند و چون ابو بكره به بصره آمد او را به بحرين نسبت داده و بحرانى مىگفتند . پسر ابو بكره ، عبد الله هم در بحرين متولد شده بود . گويد : چون علاء بن حضرمى به منطقهء لياس كه نزديك صعاب است رسيد ، و صعاب از سرزمينهاى قبيلهء بنى تميم است ، درگذشت . ابو هريره به بحرين برگشت و ابو بكره به بصره آمد . ابو هريره مىگفته است : از علاء بن حضرمى سه چيز ديدم كه همواره آن سه چيز را به خاطر دارم و علاء را دوست مىدارم . نخست اينكه در جنگ دارين ديدم با اسب خود به دريا زد و از دريا گذشت . چون از مدينه به بحرين مىآمد در منطقهء دهناء آب آنان تمام شد علاء دعا كرد و براى آنان چشمه‌اى از زير تپه‌اى شنى آشكار شد و سيراب شدند و رفتند . يكى از ايشان برخى از وسايل خود را آن جا فراموش كرده بود و چون برگشت و وسايل خود را برداشت آن چشمه را نديد . سوم آنكه همراه او از بحرين به بصره حركت كردم چون به لياس رسيديم مرد و آن جا آب نبود ، خداوند براى ما ابر و باران فرستاد و او را با