تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
( 1 ) هنگامى كه همسفرى پيدا كردى مرا آگاه كن ، به حضورشان رفتم و گفتم : همسفرى پيدا كردم . پرسيدند كيست ؟ گفتم : عمرو بن اميّة ضمرى . فرمودند : چون به سرزمين قوم او رسيدى بر حذر باش كه گفته‌اند بر برادر بكرى خود هم اعتماد مكن . عمرو مىگويد : از مدينه بيرون آمديم و چون به ابواء رسيديم ، عمرو بن امية ضمرى گفت : من در ودّان با اقوام خود كارى دارم همين جا منتظر من باش . گفتم : با كاميابى و خوشى ، و چون او رفت و پشت كرد ، گفتار پيامبر ( ص ) را به خاطر آوردم و شتر خود را بار نهادم و حركت كردم و او را پشت سر گذاشتم . همين كه به منطقهء اصافر رسيدم ، ناگاه او را ديدم كه همراه تنى چند در پى من است ، همچنان او را پشت سر گذاشتم و از وى پيشى گرفتم . چون ديد از دسترس او بيرون رفتم ، همراهانش برگشتند و خودش تنها پيش من آمد و گفت : با قوم خود كارى داشتم . گفتم : آرى ، و رفتيم و به مكه رسيديم و آن مال را به ابو سفيان سپردم .

عبد الله بن اقرم خزاعى

وكيع بن جراح و فضل بن دكين و عبد الله بن مسلمة بن قعنب حارثى از داود بن قيس فرّاء ، از عبيد الله بن عبد الله بن اقرم ، از قول پدرش نقل مىكنند كه مىگفته است * همراه پدرم در صحراى نمرة بوديم ، ناگاه گروهى سواره از كنار ما گذشتند و اندكى دور تر از راه ، شتران خود را خواباندند . پدرم گفت : پسرم تو مواظب برده‌ها و كره‌هاى خود باش تا من پيش اين قوم بروم و از آنان بپرسم ، او حركت كرد من هم حركت كردم و او نزديك آنان رسيد . من هم رسيدم . ناگاه ديديم پيامبر ( ص ) است ، وقت نماز فرا رسيد من هم با پيامبر ( ص ) نماز گزاردم . گويى هم اكنون سپيدى زير بغل پيامبر ( ص ) را كه به سجده مىرفت مىبينم .

ابو لاس خزاعى

محمد بن عبيد طنافسى از محمد بن اسحاق ، از محمد بن ابراهيم ، از عمر بن حكم بن ثوبان مىگويد كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) ما را بر شترانى از شتران زكات كه چموش بود به حج بردند . گفتيم : اى رسول خدا گمان نمىكرديم ما را بر چنين شترانى سوار فرماييد و گمان نمىبرديم كه اين شتران ما را ببرند . فرمود : هيچ شترى نيست مگر اينكه بر كوهان او شيطانى