( 1 ) فراهم رسيدند ، يكى آن گروه كه در راه رضاى خدا جهاد مىكردند و ديگرى سپاه كافران ، مسلمانان آنها را دو برابر خود مىديدند به چشم خويش و خداى تعالى به نصرت خويش يارى دهد هر كرا كه خواهد ، هر آينه در اين عبرتى است آنها را كه داراى بينائى و فكرند » .
و محمد بن اسحق از عاصم بن عمر بن قتاده روايت مىكند كه بنى قينقاع اولين گروه يهوديان بودند كه عهد و پيمان ميان خود و رسول خدا را شكستند و در فاصلهء ميان جنگ بدر و احد با پيامبر به جنگ برخاستند و پيامبر ايشان را چندان محاصره نمود كه تسليم شدند و به فرمان و حكم آن حضرت تن در دادند .
و چون خداوند متعال پيامبر را بر ايشان پيروز گردانيد ، عبد اللّه بن ابىّ بن سلول برابر آن حضرت ايستاد و گفت اى محمد ( ص ) با هم پيمانهاى من نيكى كن ، كه ايشان هم پيمان خزرجيان بودند ، پيامبر پاسخ نداد و سكوت فرمود ، او دوباره گفت با هم پيمانهاى من نيكى كن . پيامبر ( ص ) روى خود را از او برگرداند .
عبد اللّه دست در گريبان زره پيامبر كرد ، حضرت فرمود رهايم كن و چنان خشمگين شد كه چهرهاش تيره گرديد ، و فرمود واى بر تو رهايم كن .
عبد اللّه گفت به خدا رهايت نمىكنم تا با وابستگان من نيكى كنى كه ايشان چهار صد بىزره و سيصد زره پوشند و چه كسى مرا در مقابل سرخ و سياه حفظ مىكند ، و ميخواهى آنها را در يك روز بكشى ، من مردى هستم كه از حوادث در امان نيستم و از آينده بيمناكم .
پيامبر ( ص ) فرمود آنها براى تو باشند .
و هم ابن اسحق مىگويد . چون بنى قينقاع با رسول خدا ( ص ) جنگ كردند عبد اللّه بن ابىّ نسبت به آنها و كارشان توجّه داشت و به طرفدارى از ايشان قيام كرد ، و حال آنكه عبادة بن صامت كه از خزرجيان و او هم مانند عبد اللّه بن ابىّ هم پيمان ايشان بود به حضور پيامبر آمد و پيمان خود را با آنها لغو شده اعلام كرد و گفت اى رسول خدا ، من از ايشان و پيمانشان تبرّى مىجويم و دوستى خود را با خدا و رسول و گروندگان اعلان مىكنم ، و از دوستى كافران بيزارى
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 330
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٣٠