( 1 )
سخن دربارهء زينب دختر رسول خدا ( ص ) 54
كه همسر ابى العاص بن ربيع بود و هجرت او از مكه به سوى پدر بزرگوارش پس از جنگ بدر
عبد الله بن زبير از عايشه روايت مىكند كه چون اهل مكه فديهء اسيران خود را به مدينه فرستادند ، زينب دختر رسول خدا ( ص ) هم براى آزادى شوهر خود ابى العاص كه در اسارت مسلمانان بود اموالى فرستاد كه ضمن آنها گردن بندى هم بود كه خديجه در شب زفاف زينب به او هديه داده بود . پيامبر ( ص ) چون آن گردنبند را مشاهده فرمود بسيار ناراحت شد و گريست و خطاب به مسلمانان فرمود اگر دلتان بخواهد مناسب است كه اسير او را رها نمائيد و اموالى را كه زينب فرستاده مسترد داريد .
گفتند آرى و چنان كردند و پيامبر ( ص ) از ابى العاص پيمان گرفته بود كه زينب را رها نمايد و نزد پدر بفرستند و او هم پذيرفته بود .
ابن اسحق مىگويد ، چون پيامبر ابو العاص را رها فرمود ، زيد بن حارثه و مردى از انصار را مأموريت داد كه به وادى يأجج بروند و منتظر بمانند تا از زينب بيايد و او را تا مدينه همراهى نمايند ، آنها هم پس از اينكه ابو العاص روانهء مكه شد به راه افتادند و مىگويند كه ابو العاص همچنين وعدهاى به پيامبر داده بود .
ابن اسحق مىگويد اين موضوع يك ماه پس از جنگ بدر بود . عبد الله بن ابى بكر مىگويد از قول زينب برايم چنين نقل كردهاند كه مىگفته است همين كه ابو العاص به مكه برگشت به من گفت ، كارهايت را رو به راه كن و آماده شو كه به پدرت ملحق گردى ، من به همين منظور از خانه بيرون آمدم ، هند دختر عتبه مرا ديد و گفت اى دختر محمد به من خبر رسيده است كه آهنگ پيوستن به پدرت را دارى . گفتم نه چنين قصدى ندارم .
گفت اى دختر عمو ، از من پنهان مدار ، من زنى ثروتمند هستم و مىتوانم پارهاى از نيازهاى ترا برآورم و يا اگر قرض بخواهى به تو بپردازم و از تو دريغ نخواهم داشت كه آنچه ميان مردان هست ميان زنان نيست ( يعنى زنها با يك ديگر كدورتى نداريم ) .
زينب مىگويد در عين حال از او ترسيدم و گفتم نه اصلا چنين خيالى