( 1 ) دادم تا اسلام آورند و پذيرفتند ولى اسلام خود را از يهوديان پوشيده مىداشتم .
آنگاه بار ديگر نزد رسول خدا رفتم و گفتم يهود مردمى دروغگويند دلم ميخواهد مرا حضور خودتان در خانهاى پوشيده از انظار نگهداريد و يهوديان را بخواهيد و از آنها دربارهء من بپرسيد تا به شما بگويند كه موقعيت من ميان ايشان چگونه است ؟ زيرا اگر بفهمند كه من مسلمان شدهام مرا تكذيب خواهند نمود و خرده خواهند گرفت ، پيامبر ( ص ) مرا در يكى از حجرهها جا دادند و يهوديان به حضور حضرت آمدند و با پيامبر مكالمه كردند و پرسشهايى نمودند ، پيامبر ( ص ) از ايشان پرسيد عبد الله بن سلام ميان شما چه موقعيتى دارد ؟ گفتند سرور ما و پسر سرور ما و برگزيدهتر ماست چون گفتار ايشان تمام شد من بيرون آمدم و گفتم اى گروه يهود از خدا بترسيد و آنچه را كه محمد ( ص ) آورده است بپذيريد چه به خدا قسم كه شما ميدانيد او همان پيامبرى است كه نامش در تورات آمده و نام و صفات او بيان شده است ، بهر حال من گواهى مىدهم كه او رسول خداست و به او ايمان آوردم و او را تصديق مىكنم و حق او را باز مىشناسم ، گفتند دروغ ميگوئى و سپس شروع به خرده گيرى و ناسزا گويى به من نمودند ، گفتم اى رسول خدا قبلا به شما نگفتم كه اين قوم دروغگو و اهل مكر و بدى هستند ، پس از اين اسلام خود و اسلام خانوادهام را آشكار ساختم و عمهام نيز اسلام آورد و اسلامى نيكو و پسنديده .
خود عبد الله بن سلام هم مىگويد چون پيامبر ( ص ) به مدينه رسيد و مردم گروه گروه به خدمت ايشان مىشتافتند من هم همراه مردم به راه افتادم تا آن حضرت را ببينم . و چون چهرهء پيامبر را ديدم دانستم كه چهرهء او چهرهء دروغ نيست و اوّلين كلماتى كه از آن حضرت شنيدم اين ها بود : اى مردم بيكدگر در خوراك يارى كنيد و آشكارا به يكديگر سلام دهيد ( صلح و دوستى را آشكار سازيد ) و پيوند خويشاوندى را رعايت فرمائيد و نماز گزاريد تا در حالى كه مردم هنوز خوابند شما بسلامتى وارد بهشت شويد .
ابن شهاب مىگويد پيش از آمدن پيامبر به مدينه در آنجا بتهايى بود كه برخى از مردم آنها را مىپرستيدند ، پس از آمدن پيامبر گروهى از مردم به
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 181
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨١