( 1 ) بتها هجوم آوردند و آنها را از بين بردند . ابو ياسر بن اخطب برادر حيى بن اخطب كه پدر صفيه همسر رسول خداست پيش حضرت آمد و پيامبر ( ص ) با او نشستند و مذاكره كردند . اين گفتگو پيش از تغيير قبله از مسجد اقصى به مسجد الحرام بود ، ابو ياسر نزد قوم خود برگشت و گفت اى قوم از من اطاعت كنيد خداوند متعال همان كسى را كه منتظرش بوديد براى شما فرستاده است ، از او پيروى كنيد و با او مخالفت ننمائيد ، برادر ابو ياسر كه نامش حيىّ بود نيز بحضور پيامبر آمد حيىّ در اين هنگام رئيس يهوديان بود و اين دو برادر از يهوديان بنى نضير هستند ، حيى پس از مذاكره با پيامبر نزد قوم خود برگشت و فرمانرواى ايشان بود گفت من از پيش مردى بر ميگردم كه براى هميشه با او دشمنى خواهم ورزيد ، ابو ياسر به او گفت اى برادر در اين مسأله از من اطاعت كن و در هر موضوع ديگر كه ميخواهى مخالفت نما و يقين داشته باشد كه از هلاك رهائى مىيابى ، گفت نه به خدا قسم كه اطاعت نمىكنم و شيطان بر او چيره شد و قوم يهود هم از او پيروى نمودند .
صفيه دختر حيى مىگويد ميان بچههاى پدرم و عمويم هيچ كس به محبوبيت من نبود بطورى كه آن دو با هر يك از بچه ها كه بودند چون من پيش آنها ميرفتم او را رها مىكردند و مرا در بر مىگرفتند ، و چون رسول خدا به مدينه آمد و در قبا ميان قبيلهء بنى عمرو بن عوف سكونت فرمود صبح بسيار زودى پدر و عمويم در حالى كه هوا هنوز روشن نشده بود براى ديدار پيامبر رفتند و نزديك غروب برگشتند در حالى كه هر دو خسته و كوبيده به نظر ميرسيدند و بسيار آهسته حركت مىكردند ، من مانند هميشه با شتاب به طرف آنها دويدم ولى هيچكدام اعتنائى نكردند و همين قدر شنيدم كه عمويم ابو ياسر به پدرم مىگفت . آيا اين پيامبر همو نيست ؟ پدرم گفت چرا عمويم گفت همهء صفات و مشخصات او را شناختى ؟ پدرم گفت آرى عمويم گفت نسبت به او چه احساسى دارى ؟ پدرم گفت دشمنى و به خدا قسم تا زنده باشم دشمن اويم .
ابن عباس مىگويد چون عبد الله بن سلام و ثعلبه و اسيد فرزندان سعيه و اسيد بن عبيد و گروهى ديگر از يهوديان اسلام آوردند و مؤمن شدند و راست گفته
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 182
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٨٢