تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
( 1 ) دعوت مىكردند و كسانى را كه مسلمان شده بودند آموزش مىداد و اسعد او را به خانه‌هاى بنى ظفر و بنى عبد الاشهل برد و بسيارى از ايشان مسلمان شدند و در همانجا بود كه سعد بن معاذ هم از آن دو مطالبى شنيد . عاصم بن عمر بن قتاده مىگويد چون اوسيان و خزرجيان دوست نداشتند كه در نماز بر يك ديگر امامت نمايند مصعب بن عمير در نمازها امامت مىكرد ، مىگويند عبد الله بن ابى بكر مىگفت من نمىدانم عقبه اولى چيست ؟ و ابن اسحق مىگفت آرى عقبه عقبه است ، روزى اسعد بن زراره مصعب را با خود به منطقهء سكونت بنى عبد الاشهل برد و همراه او داخل محوطه‌اى شد كه متعلق به بنى ظفر بود ، بعضى هم نام آن منطقه را چاههاى مرق مىگفتند ، سعد بن معاذ كه پسر خالهء اسعد بن زراره بود به اسيد بن حضير گفت نزد اسعد رو و او را از اين جا دور گردان و به او بگو كه بر خلاف ميل ما رفتار نكند به من خبر رسيده است كه او با آن مرد غريب اين جا ميآيد و جوانان نادان ما را فريب ميدهد و اگر خويشاوندى و رعايت آن نبود خودم اين كار را مىكردم . اسيد بن حضير سلاح خود را برداشت و روانه شد و چون نزديك آن دو رسيد ، اسعد بن زراره بن مصعب گفت اين مرد از سروران قوم است كه پيش تو آمده است ، و او را با مهربانى به خدا دعوت كن ، مصعب گفت اگر بنشيند با او صحبت خواهم نمود . اسيد آمد و خشمگين در كنار ايشان ايستاد و گفت اى اسعد چرا چنين ميكنى ؟ و اين مرد غريب را اين جا مىآورى كه اشخاص كم مايهء ما را بفريبد ؟ اسعد گفت بنشين و سخن او را گوش دار اگر پسنديدى از او بپذير و اگر نپسنديدى ما را از خود دور كن ، اسيد گفت انصاف داديد ، نيزهء خود را به زمين فرو كوبيد و نشست و مصعب با او گفتگو كرد و برايش قرآن خواند به خدا سوگند كه آثار مسلمانى را در چهره‌اش ديدم و از ملايمت او اين را احساس كرديم ، اسيد گفت اين چه گفتار نيكو و چه آيين پسنديده‌اى است براى ورود به اين آئين چه مىكنيد ؟ گفتند بايد غسل كنى و جامه‌هاى خود را بشوئى و سپس گواهى دهى باينكه به حق خداوند متعال يكى است و محمد ( ص ) فرستادهء اوست ، و دو ركعت نماز بگزارى ، او اين چنين كرد و مسلمانى گرفت و گفت در قبيلهء من مردى است