آن خبر ندارى ، با خبر شدم و از شهر « سبا » گزارش راستى آوردهام ، همانا در آن جا زنى يافتم كه بر مردم آن پادشاهى مىكند و همه نوع امكانات و تختى بزرگ در اختيار اوست ، آن زن را با تمام رعيتش ديدم كه خورشيد را مى پرستيدند نه خداى را . و شيطان كردار زشت آنان را در نظرشان زيبا جلوه داده و از راه خدايشان باز داشته است تا هرگز هدايت نيابند ، و خدايى را كه آنچه در آسمانها و زمين پنهان است آشكار مىكند و بر نهان و آشكار خلق آگاه است ، نمىپرستند ، در صورتى كه خداى يكتا كه جز او خدايى نسيت پروردگار عرش بزرگ است ، سليمان به هدهد گفت : بايد ببينم آيا تو راست مى گويى يا از دروغگويانى ، با نامهء من به سوى آنان برو و نامه را برايشان بيفكن سپس از ايشان روى گردان و بنگر چه پاسخ مىدهند ، ( پس از آن كه هدهد ، نامهء سليمان را به بلقيس رساند ) بلقيس گفت : اى اشراف قوم ! نامهء بزرگى به من رسيده است ، آن نامه از جانب سليمان ، و چنين نوشته است :
« به نام خداى بخشنده مهربان ، بر من برترى مجوييد و تسليم من شويد . »
آنگاه گفت : اى بزرگان رأى شما دربارهء اين امر چيست ؟ كه من تاكنون بدون حضور شما به هيچ كارى تصميم نگرفتهام آنان گفتند : ما داراى نيروى كامل و مردان جنگجوى مقتدرى هستيم ولى فرمان تو راست ، ببين چه دستور فرمايى ، بلقيس گفت : پادشاهان چون به ديارى حمله آرند آن را ويران سازند و عزيزان آن را خوار و ذليل سازند و اين سيره و روش ايشان است ، من هديهاى به سوى آنان مىفرستم تا بنگرم فرستادهگانم از جانب سليمان چگونه بازمىآيند ، چون فرستادهء بلقيس به جانب سليمان آمد ، سليمان گفت : شما مىخواهيد مرا به مال دنيا مدد كنيد ؟ ! ، آنچه خدا به من ارزانى داشته ، بسيار بهتر از اين هديهء شماست ، آرى شما به هديهء خود شادمان مىگرديد ، اى فرستاده ، به سوى آنان برگرد كه من با لشكرى بى شمار كه ياراى مقابله با آن ندارند ، بر آنها مىفرستم و ايشان را با خوارى و ذلّت از آنجا بيرون مىكنم ، آنگاه سليمان رو به حضّار كرد و گفت : كدام يك تخت بلقيس را پيش از آن كه تسليم من شود خواهيد آورد ؟ عفريتى از جنّ گفت : من چنان بر آوردن تخت او قادر و امينم كه
المعجزة الكبرى القرآن ( معجزه بزرگ پژوهشى در علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 491
مساهمون: محمد أبو زهرة
ص٤٩١