اين غزلها را به خدمت سلطان محمود فرستادم و اجازهء رفتن خواستم . سلطان اجازه داد و او هم عريضهاى به پيشگاه پادشاه سعادت دستگاه نوشت .
سلطان با اينكه اجازهء رفتن داده بود گفت در راه قندهار بهادر سلطان فرزند حيدر سلطان از سلاطين اوزبك چند هزار نفر بدور خود جمع كرده راهزنى و سركشى پيش گرفته و به كسى راه نميدهد . حتى مرغ هم نميتواند از آن منطقه بگذرد . بعلاوه حالا فصل بادهاى سموم است و از اينجا نميتوان عبور كرد . بهتر است چندى در اينجا توقف كنيد و بعد چند نفر راه - شناس همراه شما ميكنيم و شما را به لاهور ميفرستيم . اما در آن راه هم طايفهء جدوار هستند كه نبايد از آنها غافل باشيد .
بدينقرار ما ناچار بيش از يك ماه نزد سلطان محمود مانديم .
اتفاقا شبى والدهء خود را در خواب ديدم كه گفت حضرت فاطمه رضى الله تعالى عنها را در خواب ديدم و از سلامتى تو مژده داد .
صبح بعد تفصيل خواب را براى همقطاران نقل كردم و به سلطان محمود نيز گفتم كه اكنون ميتوانيم رفت . او هم اجازه داد . يك اسب بسيار خوب و يك قطار شتر ، يك خرگاه و يك شاميانه « 1 » و خرج راه و انعام و احسان بسيار بما بخشيد . دويست نفر جمازه سوار از سربازان سندى نيز همراه ما كرد . عريضهاى هم در باب اطاعت به خدمت همايون پادشاه نوشت و به ما داد .
در اواسط ماه شعبان از راه سلطانپور روانه شديم و پس از پنج
هامش
( 1 ) - چادرهاى سايبان كه در هند مرسوم است .