اگر اكبر عشقه طالب ايرسنك و اصل او لماقغه * او زينكنى « كاتبى » نار محبت برلا قال ايله « 1 »
ميرزا شعر شناس بود . غزل را پسنديد و با من به مشاعره پرداخت .
فرداى آن روز باز به خدمت پادشاه « 2 » رسيديم و اين غزل را عرضه داشتم :
لمؤلفه
عالم ار واحدا كيم آشنا بو لدوم سنكا * حق بيلور تا اول زماندين مبتلا بو لدوم سنكا
هامش
( 1 ) - ترجمه غزل چنين است :اگر به خدمت آن هلال ابرو رسيدى با اين جسم مانند هلال خود * آنوقت با چشم خونبار در پيشگاه او احوال خودت را عرض كن
اى رقيب از زلف كافر آن صنم انديشناك مباش * از او روگردان باش در كفر خويش خيال ديگرى بكن
ما در كوى آن صاحب جمال در يوزهگر هستيم * زكات وصل او را مىخواهيم چرا نميدهد . ميپرسيم
الفها دال گردند ، از بسكه درد به سينه من چيده شد * اى الف قامت برو قد رقيب را دال گردان
اگر طالب عشق بزرگى اگر طالب وصالى تو * اى « كاتبى » خود را بيانداز به آتش عشق و بسوزان( 2 ) - منظور سليمان شاه ، شاهزاده صفوى و امير محلى بدخشان است .