هامش
- يوسف گفت : « مىدانيد با يوسف وبرادرش چه كرديد ، وقتي نادان بوديد ؟ »
گفتند : « گويا تو خودِ يوسفى ؟ »
گفت : « ها من يوسفم واين برادر من است . محققاً خدا به ما منت نهاده . هر كه تقوا وصبر پيشه كند ، خدا اجر محسنان را ضايع نسازد . »
گفتند : « به خدا كه خدا تورا بر ما برگزيد وما خطاكار بوديم . »
فرمود : « باكى بر شما نيست . امروز خدا شما را بيامرزد وأو ارحم الراحمين است . »
سپس دستور داد ، نزد يعقوب برگردند وگفت : « اين پيراهن مرا هم ببريد به روى أو افكنيد تا بينا شود وهمهء خاندان خود را نزد من آوريد . »
جبرئيل به يعقوب نازل شد وگفت : « به تو دعايى نياموزم كه خدا ديدهء تورا برگرداند وفرزندان تورا به تو برگرداند ؟ »
گفت : « چرا . »
گفت : « همان را بگو كه پدرت آدم گفت وخدا توبهاش پذيرفت . نوح گفت ، كشتى أو بر جودي استوار شد واز غرق نجات يافت ، وپدرت إبراهيم خليل الرحمان وقتي در آتشش افكندند ، گفت وخدا آن را بر أو سرد وسالم ساخت . »
يعقوب گفت : « جبرئيل ، آن چيست ؟ »
گفت : « بگو : پروردگارا ! از تو خواهم به حق محمد ، على ، فاطمه وحسن وحسين كه يوسف وبنيامين مرا با هم بياورى وچشمم را به من برگردانى . »
هنوز دعاى يعقوب تمام نشده بود كه بشير آمد وپيراهن يوسف را بر أو افكند وبينايى أو برگشت وبه آنها گفت : « به شما نگفتم من از جانب خدا چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد ؟ »
گفتند : « پدرجان ! براي ما آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكاريم . »
فرمود : « محققاً از پروردگار خود براي شما آمرزش جويم كه أو آمرزنده ومهربان است . »
در خبري از امام صادق است كه براي استغفار آنها منتظر سحر شد . يعقوب به مصر آمد ويوسف از أو استقبال كرد وخواست به احترام أو پياده شود وابهت شاهى مانعش شد وپياده نشد . جبرئيل به أو نازل شد وگفت : « اى يوسف ! خداى عز وجل مىفرمايد ، چرا جلو بندهء صالحم پياده نشدى ؟ به واسطهء مقامي كه دارى ، دستت را بگشا . »
آن را گشود ونوري از ميان انگشتانش بيرون شد . گفت : « اى جبرئيل ! اين چه بود ؟ »
گفت : « براي آن بود كه از پشت تو هرگز پيغمبرى برنيايد ، براي آنچه با يعقوب كردى وپياده نشدى . »
يوسف گفت : « همه آسوده وارد مصر شويد . »
وپدر ومادرش را بر سر تخت برآورد وهمه برابرش رو بر خاك نهادند وبه پدر گفت : « پدرجان ! -