هامش
- يعقوب فرمود : « شما مىدانيد پس از يوسف ، بنيامين محبوب ترين شماست نزد من ، وانس وآرام من از همهء شما به اوست . اورا نفرستم با شما تا پيمان الهى به من دهيد كه اورا با خود بياوريد ، جز آن كه همه گرفتار شويد . »
يهودا ضمانت اورا كرد وبه مصر نزد يوسف برگشتند . فرمود : « پيغام مرا رسانديد ؟ »
گفتند : « آرى ، جواب آن را با اين پسرك آورديم . هر چه خواهى از أو بپرس . »
فرمود : « چه پيغامى از پدرت برايم دارى ؟ »
گفت : « مرا فرستاده به تو سلام برسانم ومىگويد فرستادى از من بپرسى چرا غمندهام وزود پير شدم وگريه ورفتن ديدم از چيست ؟ بدان كه سختتر غم وترس از كسى است كه بيشتر به ياد قيامت است ومن به ياد قيامت زود پير شدم وگريه ورفتن ديد من از فراق محبوبم يوسف است . به من خبر دادند كه تو از غم من غمينى وتوجه به كار من دارى . خدا به تو پاداش وثواب دهد . تو بهترين خشنودى مرا در ارسال پسرم بنيامين ، بدان كه پس از يوسف محبوب ترين أولاد من است كه به أو انس دارم . تنهايى خود را به أو جبران كنم وزودتر خواربارى براي عيالم بفرست . »
چون چنين گفت ، يوسف را گريه گرفت ونتوانست خوددارى كند . برخاست وبه اندرون رفت وساعتي گريست ونزد آنها آمد ودستور داد غذا براي آنها آوردند وگفت : « هر برادرى پهلوى برادر مادرى خود نشيند . »
بنيامين تنها ماند وبه أو گفت : « تو چرا ننشينى ؟ »
گفت : « من برادر مادرى ندارم . »
گفت : « تو از مادرت برادر نداشتى ؟ »
گفت : « چرا . »
فرمود : « چه شد ؟ »
گفت : « اينها گمان دارند كه گرگ اورا خورده . »
گفت : « چه اندازه در غم اويى ؟ »
گفت : « پس از أو دوازده پسر به من روزى شده كه نام همه را از نام أو بازگرفتم . »
فرمود : « پس از أو زنان را در آغوش گرفتى وبوى فرزندان شنيدى ؟ »
گفت : « من پدر نيكى دارم كه فرمود : زن بگير ، شايد خداى عز وجل از تو نسلي آورد كه زمين را با تسبيح خود سنگين سازد . »
يوسف فرمود : « بيا سر سفرهء من بنشين . »
برادران گفتند : « خدا يوسف وبرادرش را تا آن جا برترى داد كه برادر أو همسفره وجليس پادشاه شد . » -