تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
هامش
- يوسف دستور داد پيمانهء خزانهء شاهى را دربار بنيامين نهادند وچون بار بستند وكوچ كردند ، جارچى فرياد كرد : « اى كاروان ! شما دزديد . » رو به أو كردند وگفتند : « چه از شما گم شده ؟ » گفتند : « پيمانهء پادشاه وهر كه بياورد ، يك بار شتر به أو داده شود ومن متعهد آنم . » گفتند : « به خدا شما مىدانيد كه ما نيامديم در زمين فساد كنيم ودزد نيستيم . » قانون در نزد آن‌ها اين بود كه دزد را بنده كنند نه دستش را ببرند . پرسيدند : « جزاى آن دزد چيست اگر شما دروغگو باشيد ؟ » گفتند : « جزاى هر كه پيمانه دربارش درآيد ، اين است كه خود اورا بگيرند . ما ستمكاران را چنين مجازات كنيم . » شروع به بازرسى بارهاى برادران كردند وآن را از بار بنيامين درآوردند ووى را بازداشت كردند . برادران بنيامين كه ديدند پيمانه از بار أو درآمد ، گفتند : « اگر دزدى كرد ، برادر أو هم در پيش دزدى كرده . » يوسف اين اظهار را در نهاد خود نهفت واظهارى نكرد وبا آن ها گفت : « موقعيت شما بدتر از اين‌هاست وخدا داناتر است بدانچه وصف كند . » گفتند : « اى عزيز ! أو پدر پيرى دارد . يكى از ماها را به جاى أو بگير . ما تورا خوشرفتار مىبينيم . » گفت : « پناه به خدا كه ما كسى را بگيريم ، جز آن كه مال خود را نزد أو يافتيم . در اين هنگام خود ما از ستمكارانيم . » چون از أو نوميد شدند ، جلسهء خصوصي ترتيب داده وبزرگ آن‌ها گفت : « نمىدانيد پدر از شما پيمان گرفته به گواهى خدا كه بنيامين را برگردانيد وپيش تر هم با يوسف چه تقصيري كرديد . من از اين زمين نروم تا پدرم اجازه دهد ، يا خدا حكمي كند برايم كه بهترين حاكمان است . شما نزد پدر برگرديد وبگوييد پسرت دزدى كرد وما گواهى ندهيم ، جز بدانچه دانيم وحافظ غيب نبوديم . بپرس از شهري كه در آن بوديم واز كاروانى كه با آن آمديم ومحققاً ما راستگوييم . » چون نزد پدر برگشتند وچنين گفتند ، فرمود : « محققاً پسرم دزدى نمىكند ونفس شماست كه كارى ناشايست را درنظر شما جلوه داد ومن شكيبايى نيك خود را دنبال كنم . اميد است خدا همه را با هم نزد من آورد . به راستى أو دانا وحكيم است . » سپس دستور داد ، پسرانش آماده براي مصر شوند . به مصر رفتند نزد يوسف ونامهء محبت‌آميزى از يعقوب برايش بردند كه در آن خواسته بود فرزندانش را به أو برگرداند . چون چشم يوسف به نامهء أو افتاد ، گريه اش گرفت ونتوانست خوددارى كند وبرخاست به اندرون رفت وساعتي گريست وبيرون آمد . أولاد يعقوب گفتند : « ايا عزيز ! به ما وخاندان ما سختى رسيده وكالاى اندكى آورديم . تو كَيْلِ تمامى به ما بده وبه ما تصديق كن . به راستى خدا نيكوكاران را پاداش دهد . » -