هامش
- بودم ، ناگاه جوانى گريان آمد . حضرت پرسيد : « سبب گريهء تو چيست ؟ »
گفت : « والدهء من در اين ساعت رحلت نموده ، وصيت نكرد ومالي دارد ، ومرا امر كرد كه چون أو بميرد ، كارى نكنم تا به خدمت تو عرض نمايم . »
حضرت فرمود : « برخيزيد تا برويم به نزد اين زن صالحه . »
چون به در خانه رسيديم ، كه آن زن را در آن خانه خوابانيده بودند ، حضرت در پيش در ايستاد ودعا كرد كه حق تعالى أو را زنده كند تا وصيت خود را به عمل آورد . چون حضرت از دعا فارغ شد ، آن زن برخاست ونشست وشهادت گفت . چون نظرش بر حضرت افتاد ، گفت : « اى مولاي من ! داخل خانه شو وآنچه مصلحت مىدانى مرا به آن امر كن . »
پس حضرت داخل خانه شد وبر بالين أو نشست ، فرمود : « وصيت كن ، خدا تو را رحمت كند . »
آن زن گفت : « يا بن رسول اللَّه ! من اين قدر مال دارم ودر فلان موضع است . ثلث آن را به تو گذاشتم كه به هر كه خواهى از دوستان خود بدهى ، ودو ثلث ديگر آن از پسر من است ، اگر دانى كه أو از موالى وشيعيان توست ، واگر مخالف باشد ، آن نيز از توست ، ومخالفان را در أموال مؤمنان حقي نيست . »
پس ، از حضرت التماس كرد كه بر أو نماز كند ودر دفن أو حاضر شود ، پس خوابيده وجان به حق تسليم كرد .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 514 - 515