فقلت : يا ابن رسول اللَّه ! حدث بي هذا ، وكشفت القناع .
فتفل عليه الحسين عليه السلام ،
وقال : يا حبابة ! أحدثي للَّهشكراً ، فإنّ اللَّه قد درأه عنكِ ، قالت : فخررت ساجدة للَّه ، فقال : يا حبابة ! ارفعي رأسكِ وانظري في مرآتكِ ، فرفعت رأسي ونظرت في المرآة ، فلم أحسّ منه شيئاً ، قالت : فحمدت اللَّه ( 5 * ) ، فنظر إليّ ، وقال : يا حبابة ! نحن وشيعتنا على الفطرة ، وسائر النّاس منها براء .
الرّاوندي ، الدّعوات ، / 65 - 66 رقم 163 / عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 180 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 46
وبإسناده عن حبابة الوالبيّة ، عن الحسين عليه السلام في حديث : إنّها دخلت عليه بعدما ابيضّ شعر رأسها ، فدعا لها ، فاسودّ شعرها . « 1 »
الحرّ العاملي ، إثبات الهداة ، 2 / 589
هامش
( 1 ) - در كتاب بصائر الدرجات از صالح بن ميثم روايت كرده است كه : من وعباية بن ربعي به نزد حبابهء والبيه رفتيم . گفت : « مىخواهى خبر دهم تو را به آنچه شنيدم از حسين بن علي عليه السلام ؟ »
گفتم : « بلى اى عمه . »
گفت : « من به زيارة آن حضرت مىرفتم ، تا آن كه پيسى در ميان دو ديدهء من به هم رسيد . به اين سبب ترك زيارة آن حضرت كردم . چون حضرت بر مرض من مطلع شد ، با أصحاب خود به خانهء من آمد ودر همين موضع مشغول نماز بودم . پس فرمود : « اى حبابه ! چرا مدتي شد كه به نزد ما نيامدى ؟ »
گفتم : « يا بن رسول اللَّه ! اين مرضى كه در روى من به هم رسيده است ، مرا مانع شد . »
حضرت فرمود : « مقنعه را بردار . »
چون برداشتم ، آب دهان مبارك خود را بر آن موضع انداخت ، فرمود : « خدا را شكر كن كه حق تعالى اين مرض را از تو دفع كرد . »
پس من به سجده افتادم وشكر حق تعالى به جا آوردم . چون سر از سجده برداشتم ، فرمود : « در آينه نظر كن . »
چون نظر كردم ، هيچ اثر از آن علت نديدم .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 514