هامش
- حضرت صادق عليه السلام فرستاد ، آن حضرت دست به آسمان برداشت ، سپس گفت : « اللَّهمّ إنّك حفظت الغلامين بصلاح أبويهما ، فاحفظني بصلاح آبائي محمّد وعليّ والحسن والحسين وعليّ بن الحسين ومحمّد بن عليّ ، اللَّهمّ إنِّي أدرأ بك في نحره ، وأعوذ بك من شرّه » ؛ يعنى : بار خدايا ! تو آن دو پسر بچه را به خاطر نيكى وخوبى پدر ومادرشان نگهدارى كردى ، مرا هم به خاطر خوبى پدرانم محمد وعلى وحسن وحسين وعلي بن الحسين ومحمد بن على نگهدارى فرما . بار خدايا ! من به وسيلهء تو در گلويش اورا دور سازم واز شرش به تو پناه برم .
سپس به شتربان ( كه مهار شتر حضرت در دستش بود ) فرمود : برو .
پس همين كه ربيع ( حاجب منصور ) در خانهء منصور أو را ديدار كرد ، به وى عرض كرد : اى اباعبداللَّه ! وه چهاندازه دلش نسبت به شما سخت شده . ومن همانا شنيدم كه مىگفت : به خدا سوگند هيچ نخل خرمايى براي آنها باقي نگذارم جز اين كه همه را بِبُرم ، وهيچ مالي براي آنها باقي نگذارم وهمه را غارت كنم ، وهيچ كودكى براي ايشان باقي نگذارم وهمه را به اسيرى ببرم .
گويد : پس آن حضرت زير لب چيزى گفت ولبانش را جنبانيد . پس همين كه بر منصور وارد شد ، سلام كرد ونشست . منصور جواب سلام حضرت را داد ، سپس گفت : به خدا قسم آهنگ داشتم كه يك درخت خرما برايت باقي نگذارم وهمه را قطع كنم ، وهرچه دارى بگيرم . حضرت صادق عليه السلام فرمود : يا أمير المؤمنين ! همانا خداوند أيوب را گرفتار كرد وأو صبر كرد . وبه داوود نعمت داد ، أو شكر كرد ، ويوسف را بر برادران چيره كرد ( ولى أو انتقام نگرفت ) واز آنها درگذشت . وتو از اين نژادى واين نژاد كارى نكنند جز بدان چه مانند كردار آنان باشد .
گفت : راست گفتى ومن از شما درگذشتم ( وشما را ) بخشيدم . فرمود : يا أمير المؤمنين ! هر آينه هيچ كس دست خود را به خون ما خاندان نيالوده است ، جز اين كه خداوند سلطنتش را برگرفته . منصور از اين سخن برآشفت وبه خشم آمد . حضرت فرمود : يا أمير المؤمنين ! آرام باش ( تا دنبالهء سخن را بگويم ) همانا اين سلطنت در خاندان ابىسفيان بود تا اين كه يزيد ، حسين عليه السلام را كشت ، پس خداوند سلطنتش را از أو برگرفت وآل مروان بدان رسيدند ، وچون هشام ، زيد را كشت ، خداوند سلطنتش را گرفت وبه مروان بن محمد رسيد ، وچون مروان ، إبراهيم را كه برادر منصور ( وبه إبراهيم امام معروف بود ) كشت ، خداوند سلطنتش را گرفت وبه شما داد . گفت : راست گفتى ، بزرگترين حاجتت را بگو ( تا برآورم ) . فرمود : اذن بده ( كه برگردم ) . گفت : آن به دست شماست ، هرگاه بخواهيد ( در بازگشت آزاديد ) ، پس آن حضرت بيرون آمد . ربيع حاجب عرض كرد : ده هزار درهم براي شما داده . فرمود : من به آن حاجتي ندارم . عرض كرد : اگر نپذيرى اورا خشمگين خواهى كرد ( واز نپذيرفتن شما به خشم آيد ) آن را بگير ودر راه خدا صدقه بده .
مصطفوي ، ترجمهء أصول كافى ، 4 / 348 - 349