تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
هامش
- رسول خدا فرمود : « اى جبرئيل ! من از در جزع نمىگريم ؛ بلكه از ذلت دنيا مىگريم . » فقال جبرئيل : إنّ اللَّه تعالى يقول : أيسرُّك أن أحوّل أُحداً ذهباً ، ولا ينقص لك ممّا عندي شيء ؟ قال : لا ، قال : لِمَ ؟ قال : لأنّ اللَّه تعالى لم يحبّ الدّنيا ، ولو أحبّها لما جعل للكافر أكملها . برئيل گفت : « خداوند تبارك وتعالى مىفرمايد : آيا شاد مىشوى كه كوه أحد را از بهر تو زر خالص كنم واز مقام تو در نزد من چيزى كاسته نشود . » فرمود : « نخواهم . » جبرئيل عرض كرد : « از بهر چه ؟ » فرمود : « از بهر آن كه خداوند دوست نمىدارد دنيا را ، اگر دوست داشتى ، از براي كافران تكميل بهره نفرمودى . » آن گاه جبرئيل عرض كرد : « اى محمّد ! آن كاسه بزرگ را كه در ميان خانه است ، طلب فرما . » چون حاضر كردند ، سرشار از ثريد بود وآكنده از گوشت فراوان . جبرئيل عرض كرد : « بخور وفرزندان وأهل بيت خود را بخوران . » ابودرداء گويد : « بخوردند وسير شدند وبه سوى من فرستادند تا بخورديم وسير شديم وآن كاسه همچنان آكنده از ثريد بود . » قال : ما رأيت جفنة أعظم بركة منها . ابودرداء گفت : « هرگز كاسه بزرگ‌تر وبا بركت‌تر از آن نديدم . » پس آن كاسه از نزد ايشان مرفوع شد . فقال النّبيّ : والّذي بعثني بالحقّ لو سكتَّ ، لتداولها فقراء أمّتي إلى يوم القيامة . رسول خدا فرمود : « قسم به آن كس كه مرا به حق مبعوث فرمود . اگر سخن نكردى ، تا قيامت اين كاسه در ميان فقراى أمت من بودى وبدان رفع حاجت كردندى . » سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السلام ، 1 / 89 - 91 ، ناسخ التواريخ امام حسن عليه السلام ، 1 / 162 - 163 ديگر شاذان سند به سلمان فارسي مىرساند كه گفت : به حضرت رسول خداى رفتم ، سلام دادم واز آن‌جا حاضر خدمت فاطمه ( عليها السلام ) شدم وفرمود : « اى سلمان ! حسن وحسين گرسنه‌اند ومىگريند . ايشان را برداشته به حضرت رسول خداى شو . » به حسب فرمان ، ايشان را برگرفتم وبه نزديك پيغمبر آوردم . قال : « ما لكما يا حسنيّ ؟ قالا : نشتهي طعاماً يا رسول اللَّه ، فقال النّبيّ : اللّهمّ أطعمهما ثلاثاً » . رسول خدا فرمود : « چيست شما را اى فرزندان من ؟ » عرض كردند : « گرسنه‌ايم وطعام مىخواهيم ! » پيغمبر سه كرت فرمود : « اللّهمّ اطعمهما يعنى : اى خداوند ! ايشان را اطعام بده . » سلمان گويد : نگران شدم . بهى در دست پيغمبر ديدم به صورت سبويى ، سفيدتر از برف ، شيرين‌تر از عسل ونرم‌تر از كف شير . پس پيغمبر با ابهام مبارك آن را مالش داد ودو نيمه ساخت . پس نيمى حسن را