تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
على الصّغير ؟ فقال لها : يا بنيّة ! أما ترضين أن أقول أنا يا حسن شدّ على الحسين فاصرعه ، وهذا حبيبي جبرئيل يقول : يا حسين شدّ على الحسن فاصرعه . « 1 »
هامش
( 1 ) - امام باقر عليه السلام فرمود : پيغمبر بيمارى شد كه به گرديد . فاطمه سيدهء زنان با حسن وحسين عليهما السلام از أو عيادت كردند . حسن را به دست راست وحسين را به دست چپ وخود در وسط مىآمد تا به منزل عايشه وارد شدند . حسن سمت راست پيغمبر نشست وحسين سمت چپش وهر كدام آن قسمت از تن رسول خدا را كه دسترس داشتند وشكن گرفتند وپيغمبر بيدار نشد . فاطمه گفت : « عزيزانم ! جدّ شما بيهوش است . اكنون برگرديد واورا وا نهيد ، به هوش آيد ونزد أو مراجعت كنيد . » گفتند : « اكنون ما برنمىگرديم . » حسن روى بازوى راست پيغمبر خوابيد وحسين روى بازوى چپش وخواب رفتند وپيش از پيغمبر بيدار شدند . مادرشان فاطمه پس از خوابيدن آن‌ها به منزل برگشته بود . به عايشه گفتند : « مادر ما چه شد ؟ » گفت : « چون شما خوابيديد ، به منزل خود برگشت . » آن‌ها هم در شب تار وتيره پر رعد وبرقى كه آسمان به شدت مىباريد ، بيرون آمدند ونوري از آن‌ها درخشيد وحسن در آن نور با دست راست خود دست چپ حسين را گرفت ورفتند وبا هم صحبت كردند تا به باغ « بنى نجار » رسيدند ونمىدانستند كجا مىروند . حسن به حسين گفت : « ما سرگردانيم ونمىدانيم كجا مىرويم وبايد در اين وقت بخوابيم تا صبح شود . » حسين گفت : « برادر ! اختيار با توست وهر كارى خواهى بكن . » همديگر را در آغوش كشيدند وخوابيدند . پيغمبر از خواب خود برخاست وآن‌ها را در منزل فاطمه خواست . در آن‌جا نبودند وآن‌ها را نيافت وبرپا خاست وگفت : « معبودا ! سيدا مولاي من ! اين دو فرزندم از گرسنگى بيرون رفتند تو وكيل منى براي آن‌ها . » نوري در برابر پيغمبر تتق كشيد ودر آن نور رفت تا به باغ بنىنجار رسيد وديد در آغوش هم خوابيدند وآسمان بالاى سر آن‌ها ابر دارد . چون طبقى وبه شدتي مىبارد كه هرگز مردم نديدند ، ولى خدا در آن محلى كه خوابيدند ، آن‌ها را از باران حفظ كرده وقطره‌اى بر آن‌ها نمىچكد وماري گرد آن‌هاست كه مويش چون نى است ودو پر دارد ، يكى را بر حسن روپوش كرده ويكى را بر حسين . چون چشم پيغمبر به آن‌ها افتاد ، آن مار خود را كنارى كشيد ومىگفت : « خدايا ! من تورا گواه مىگيرم وفرشتگانت را كه اين دو فرزندان پيغمبر تواند ومن آن‌ها را براي تو حفظ كردم وسالم به تو تحويل دادم . » پيغمبر به آن مار فرمود : « تو از چه كساني ؟ » گفت : « من فرستادهء جنّم به سوى تو . » فرمود : « كدام جن ؟ » گفت : « جنيان نصيبين ، عده‌اى از بنى مليح ، ما يك آية از قرآن را فراموش كرديم ومرا خدمت شما فرستادند كه بياموزم وچون اين‌جا رسيدم ، شنيدم كسى ندا مىكند : اى مار ! اين دو تن فرزندان رسول خدايند آن‌ها را از آفات واز عاهات واز بديهاى شبانه روز حفظ كن . من آن‌ها را حفظ كردم وصحيح و