هامش
- حضرت فرمود : « لغت من عربى است . »
جبرئيل گفت : « حسن نام كن . »
پس اورا حسن نام كردند كه شبر در لغت عربى حسن است . چون امام حسين عليه السلام متولد شد ، حق تعالى به جبرئيل عليه السلام وحى كرد كه : « پسرى از براي محمد متولد شده است . برو اورا تهنيت ومبارك باد بگو وبگو كه : على از تو به منزلهء هارون است از موسى . پس اورا به نام پسر ديگر هارون مسمى گردان . »
چون جبرئيل نازل شد بعد از تهنيت ، پيغام ملك علام را به حضرت خير الأنام رسانيد . حضرت فرمود : « نام آن پسر چه بود ؟ »
جبرئيل گفت : « شبير . »
حضرت فرمود : « زبان من عربى است . »
جبرئيل گفت : « اورا حسين نام كن كه به معنى شبير است . »
پس اورا حسين نام كردند .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 379 - 380
ايضاً به سندهاى معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه أسماء بنت عميسگفت : چون امام حسن متولد شد ومن قابلهء أو بودم ، حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم آمد وگفت : « اى أسماء ! بياور فرزند مرا . »
پس آن حضرت را در جامهء زردى پيچيدم وبه خدمت حضرت بردم . رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « من نهى نكردم شما را كه فرزندى كه متولد مىشود در جامهء زرد مپيچيد ؟ »
پس اورا در جامهء سفيدى پيچيدم وبه خدمت آن حضرت بردم . پس در گوش راستش اذان گفت ودر گوش چپش اقامه گفت . از أمير المؤمنين عليه السلام پرسيد كه : « به چه نام اورا مسمى كردهاى ؟ »
جناب أمير گفت : « بر تو سبقت نگرفتم در نام أو وليكن مىخواستم اورا حرب نام كنم . » رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « من نيز سبقت نمىگيرم در نام أو بر پروردگار خود . » پس جبرئيل نازل شد وگفت : « خداوند على اعلا تورا سلام مىرساند ومىفرمايد كه : « اورا به اسم پسر بزرگ هارون مسمى گردان . »
حضرت اورا حسن نام كرد . چون روز هفتم شد ، حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وسلم ، دو گوسفند أبلق از براي عقيقهء أو كشت وبه أسماء كه قابله بود ، يك ران با يك اشرفى داد . سرش را تراشيد وموى سرش را با نقره كشيد وتصدق كرد . سرش را به خلوق كه بوى خوش بود ، آلوده كرد وفرمود : « اى أسماء ! خون عقيقه را بر سر فرزندان ماليدن از فعل جاهليت است . » أسماء گفت : بعد از يك سال امام حسين متولّد شد وحضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم آمد وفرمود : « اى أسماء ! بياور پسر مرا به نزد من . » پس امام حسين عليه السلام را در جامهء سفيدى پيچيدم به خدمت آن حضرت بردم . باز اذان وأقامت در گوش راست وچپش گفت ، در دامن خود گذاشت وگريست . أسماء گفت : « پدر ومادرم فداى تو باد ! گريهء تو از چيست ؟ »