تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 850

مساهمون:

ص٨٥٠
هامش
- وسه بار اين سخن را تكرار فرمود ، آن‌گاه به واسطهء رنجى كه از رفتن مسجد به أو رسيده بود واز اندوه بسيارى كه به أو دست داده بود از هوش برفت ، وساعتي به همين منوال بود ، مسلمانان گريستند ، وآواز گريه از زنان آن حضرت وفرزندان أو وزنان مسلمانان هر كه در آن انجمن بود بلند شد ، پس رسول خدا صلى الله عليه وآله به هوش آمده بدانها نگاه كرد ، سپس فرمود : « دواتى وكتفي براي من بياوريد تا براي شما چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد . » ( مترجم گويد : كتف : استخوان پهنى است كه در شانهء حيوانات چهارپا است وزمان‌هاى سابق كه كاغذ كم بوده براي نوشتن يادداشت از آن‌ها استفاده مىكرده‌اند ) اين سخن را فرمود ودوباره از هوش رفت ، پس برخى از آنان كه در آن انجمن بوده برخاسته كه به دنبال دوات وكتف برود ، عمر گفت : « بازگرد ؛ زيرا كه اين مرد ( يعنى رسول خدا صلى الله عليه وآله به واسطهء كسالت شديد ) هذيان مىگويد . » پس آن مرد بازگشت ، وآنان كه در آن مجلس حاضر بودند از اين كار پشيمان شدند كه چرا در آوردن دوات وكتف كوتاهى كردند ويكديگر را سرزنش مىكردند ، وگفتند : « « انا للَّه‌وانا اليه راجعون » هر آينه از مخالفت كردن با رسول خدا صلى الله عليه وآله مىترسيم . » چون آن حضرت به هوش آمد برخى از ايشان گفتند : « اى رسول خدا ! آيا دوات وكتف براي شما نياوريم ؟ » فرمود : « پس از آن سخنان كه گفتيد نه ، ولى من شما را سفارش به نيكى دربارهء خاندان خود كنم . » ( اين را فرمود ) ورو از مردم برگرداند ، پس مردمان از نزد آن حضرت صلى الله عليه وآله برخاستند ، وتنها عباس ( عموى آن حضرت ، با پسرش ) فضل ، وعلىبن ابىطالب عليه السلام وخانوادهء أو ماندند ، عباس عرض كرد : « اى رسول خدا ! اگر اين كار خلافت وزمامدارى پس از شما در ما خاندان به جاى ماند هم‌اكنون ما را بدان بشارت‌ده ( وآگاهمان فرما ) ، واگر مىدانى كه ديگران بر ما چيره شوند دربارهء ما دستوري فرما ( يا سفارشى فرما ) . » فرمود : « شما پس از من از درماندگان وناتوانان خواهيد بود . ) ( اين را فرمود ) وخاموش گشت ، پس آنان نيز برخاسته ومىگريستند واز زندگى آن حضرت نااميد شده بودند ، همين كه از پيش آن بزرگوار بيرون آمدند ، فرمود : « برادرم وعمويم را نزد من بياوريد . » پس كسى را به دنبال آن دو فرستاده وعلي عليه السلام وعباس آمدند ، چون بنشستند ، حضرت صلى الله عليه وآله فرمود : « اى عمو ! آيا وصيت مرا به عهده مىگيرى ( كه من تو را وصى خود قرار دهم ) وبه وعده‌هاى من ( كه به مردم داده‌ام ) وفا مىكنى ، ودَين مرا ادا كنى ؟ » عباس عرض كرد : « اى رسول خدا ! عمويت پيرمردى است عيالمند ، وتو كسى هستى كه در جود وبخشش با باد برابرى ونبرد كنى ( كناية از بسيارى جود وسخاوت است ) وتو وعده‌هايى به مردم داده اى كه عمويت تاب ونيروى برآوردن آن وعده‌ها را ندارد ! » -