هامش
- چون خواستند أو را كه مردى با مناعت بود ، ببرند ، مقاومت كرد وبا آنها بجنگيد كه زخمدارش كردند ، وچندان سنگ به أو زدند كه از پاى درآمد . وميثاء خواهرش فرياد زد : « اى مردم طي ! ابن خليفه را كه زبان ونيزهء شماست ، تسليم مىكنيد ؟ »
وچون احمرى فرياد أو را شنيد ، بيم كرد كه مردم طي برضد أو فرآهم آيند وهلاك شود . پس بگريخت . گروهى از زنان طي بيامدند وابن خليفه را به خانه اى بردند . احمرى برفت تا پيش زياد رسيد وگفت : « مردم طي بر ضد من فرآهم شدند كه تاب آنها نداشتم ، وپيش تو آمدم . »
گويد : زياد ، كس فرستاد وعدى را كه در مسجد بود ، بياوردند وأو را به زندان كرد وگفت : « ابن خليفه را بيار . »
گفت : « چگونه كسى را بيارم كه أو را كشته اند ؟ »
گفت : « بيارش تا ببينم كه أو را كشته اند . »
اما عدى طفره رفت وگفت : « نمىدانم كجاست وچه كرده است . »
پس زياد أو را در زندان نگه داشت . ودر شهر از يمنيان ومردم ربيعه ومضر كس نبود كه از كار عدى نياشفت . پيش زياد آمدند ودربارهء أو سخن كردند .
عبداللَّه بن خليفه را نبردند ومدتي نهان بود . آنگاه كس پيش عدى فرستاد كه : « اگر خواهى بيايم ودست در دست تو نهم ، بيايم . »
عدى پيغام داد كه : « به خدا اگر زير پاى من بودى ، پاى از تو برنمىداشتم . »
آن گاه زياد عدى را خواست وگفت : « ولت مىكنم ، به شرط آن كه تعهد كنى عبداللَّه را از كوفه بيرون كنى وسوى دو كوه فرستى . »
گفت : « چنين مىكنم . »
وچون بازگشت ، كس پيش عبداللَّه بن خليفه فرستاد كه : « برو اگر خشمش آرام شد ، دربارهء تو با وى سخن مىكنم تا انشاء اللَّه بازگردى . »
وأو سوى دو كوه رفت .
گويد : كريمبن عفيف خثعمى را نيز پيش زياد آوردند كه بدو گفت : « اسم تو چيست ؟ »
گفت : « كريم پسر عفيف . »
گفت : « واي تو ، نام خودت ونام پدرت ، بسيار نيك است ، اما عمل وعقيدة ات بسيار بد است . »
گفت : « به خدا عقيدهء مرا به تازگى دانسته اى . »
گويد : زياد كسان از پى ياران حجر فرستاد ، تا دوازده كس از آنها را در زندان فرآهم آورد .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2828 - 2831