هامش
- گفت : « من به موجب أمان پيش تو آمدهام . »
گفت : « به زندانش بريد . »
گويد : قيس بن عباد شيبانى پيش زياد آمد وگفت : « يكى از ما از تيرهء بنىهمام به نام صيفي پسر فسيل از سران أصحاب حجر است ، ودر مخالفت تو از همه سختتر است . »
زياد كس فرستاد كه أو را بياوردند وبه أو گفت : « اى دشمن خدا ! دربارهء أبو تراب چه مىگويى ؟ »
گفت : « أبو تراب را نمىشناسم . »
گفت : « خوب مىشناسى . »
گفت : « نمىشناسم . »
گفت : « علي بن ابىطالب را نمىشناسى ؟ »
گفت : « چرا . »
گفت : « همو أبو تراب است . »
گفت : « نه ، أو أبو الحسن است وأبو الحسين ، عليه السلام . »
سالار نگهبانان گفت : « أمير مىگويد أو أبو تراب است وتو مىگويى نه . »
گفت : « اگر أمير دروغ بگويد ، مىخواهى دروغ بگويم ومانند وى شهادت ناحق دهم ؟ »
زياد گفت : « با وجود خطايت چنين مىگويى ؟ عصا بياريد . »
وچون عصا بياوردند ، گفت : « چه مىگويى ؟ »
گفت : « بهترين سخنى كه دربارهء يكى از بندگان مؤمن خدا مىگويم . »
گفت : « با عصا به پشتش بزنيد تا به زمين بچسبد . »
گويد : أو را بزدند تا به زمين افتاد .
آنگاه گفت : « دست بداريد . هي ، دربارهء على چه مىگويى ؟ »
گفت : « به خدا ، اگر با تيغها وكاردها پاره پارهام كنى ، جز آن چه شنيدى نخواهم گفت . »
گفت : « بايد أو را لعن كنى ، وگرنه گردنت را مىزنم . »
گفت : « در اين صورت به خدا بايد گردنم را بزنى . واگر مصر باشى كه گردنم را بزنى ، به كار خدا راضى أم وتو تيره روز مىشوى . »
زياد گفت : « به گردنش بزنيد . »
سپس گفت : « بند آهنينش نهيد وبه زندانش افكنيد . »
گويد : پس از آن ، كس از پى عبداللَّه بن خليفهء طايى فرستاد كه با حجر همراه بوده بود ، وجنگى سخت كرده بود . بكير بن حمران احمرى را كه دستيار عاملان بود ، سوى أو فرستاد وتنى چند از ياران خويش را نيز همراه أو كرد كه به طلب وى رفتند وأو را در مسجد عدى بن حاتم پيدا كردند وبيرونش كشيدند . و -