هامش
- برشمرد .
محمد گفت : « هان اى پسر زياد ! اين هرزه درايى چيست ؟ تو را آن مكانت نيست كه با من آغاز سفاهت كنى ، من تو را نيك مىشناسم وحسب ونسب تو را نيكو مىدانم . پدر تو را به دروغ با أبو سفيان بستند وبه دستيارى اين نبهره 5 نژادتأسيس ، چندين فتنه وفساد نمودند . »
هنوز محمد با ابنزياد سخن به محاوره ومشاوره در ميان داشت كه ناگاه فرياد كوس جنگ زخمه بر أفلاك نواخت وهاياهوى مردم ، پردهء صماخ همى چاك ساخت ونزديك به چهل هزار تن مرد جنگ ، دار الاماره را حصار دادند وفوج از پس فوج در ايستادند . خشم ابنزياد به زيادت شد وگفت : « اى پسر كثير ! به جان وسر يزيد كه بر اين سخن هيچ مزيد نيست ، پسر عقيل را با من سپارى وگرنه با حدود تيغت در سپارم . »
در پاسخ گفت : « تو را آن پاى نيست وآن دستبرد كه يك موى از سر من توانى سترد . »
ابنزياد اگرچند خشمآگين بود ، همچنان دوربين بود ولختى سر فرود داشت وانديشه درهم بافت وحمل اصغاى اين كلمات را نتوانست برتافت ، ناچار سر برآورد وگفت : « اى محمد كثير ! اكنون بگوى تو خويشتن را دوستتر مىدارى يا مسلم را بيشتر مىخواهى ؟ »
محمد گفت : « اى پسر زياد ! جان مسلم را خداوند جان آفرين ، ناصر ومعين است وياور من سى هزار شمشير خونخواه است كه دارالاماره را در پره افكنده است . »
ديگر نيروى شكيب در ابنزياد نماند ودواتى در پيش روى أو بود ، برگرفت وبه سوى محمد پرانيد . راست بر پيشانى محمد آمد وخرد درهم شكست وخون بر روى وموى أو بدويد . محمد دست بزد وتيغ بركشيد وآهنگ ابنزياد كرد . اشراف كوفه أطراف أو را فرو گرفتند ودر ميانه حايل وحاجز شدند .
شهادت محمد بن كثير وپسرش :
اين وقت معقل كه از هانى جراحت يافت ، چنان كه بدان أشارت شد بر روى محمد درآمد . ابنكثير چون شير شميده بر وى تاخت ، تيغ بزد وأو را دو نيمه ساخت . ابنزياد چون آن شهامت وشجاعت را نظاره كرد ، از ميان انجمن كنارهگرفت وغلامان خويش را بانگ زد كه : « جلدي كنيد وأو را زنده نگذاريد . »
سپاهيان أو را در پره افكندند واز هر سوى به جانب أو حمله بردند . محمد از يمين وشمال قتال مىداد واز آن جماعت نيز دو تن بكشت . ناگاه در آن گيرودار ، پايش به بند شادروان آمد وبروى درافتاد . سپاهيان فرصت به دست كردند وأو را از پاى درآوردند .
سلحشورى فرزند محمد وشهادتش :
اما پسر محمد نيز با شمشير كشيده رزم مىزد ودروازهء دار الاماره مىجست . باشد كه جان به سلامت بهدر برد ومردى دلير وكنداور بود . مىزد ، مىكشت وراه مىبريد . گاهى كه به دروازهء دار الاماره رسيد ، بيست تن را بكشته بود -