هامش
- چنين نا به هنگام آهنگ كجا دارى ؟ وبه كجا مىروى ؟ »
گفت : « همى خواهم كه از اين بلد بيرون شوم وبه مسكنى ومأمنى روم . باشد كه از آن جماعت كه با من بيعت كردند ، گروهى با من پيوسته شوند ومرا نصرت كنند . »
سعيد بن أحنف گفت : « حاشا وكلّا ! اين شهر را بر تو دربندان كردهاند وحافظان وحارسان گماشتهاند ، تا در كجا تو را ديدار كنند ودستگير نمايند . »
مسلم گفت : « اكنون بگوى رأى چيست ؟ »
سعيد به عرض رسانيد كه : « با من باش تا تو را رهنمونى كنم وبه مأمنى رسانم . »
مسلم را بياورد بر در سراى محمد بن كثير ، وبانگ در داد كه : « هان اى محمد بن كثير ! بيرون شتاب ومسلم بن عقيل را درياب . »
محمد بي آن كه سر از پاى بداند وپاى در پاى افزار كند ، بيرون شتافت وپاى پسر عقيل را مورد ومحلتلثيم وتقبيل 4 يافت وخداىرا سپاسگزار گشت كه بدين دولت بزرگ ونعمت عظيم برخوردار شد . أو را اندر نشيب سراى ، بيتي ونهانخانهاى بود كه كس كمتر توانست از آنجا نشانگرفت وبدانجا راه يافت . مسلم را بدان بيت درآورد وآنچش دربايست بود ، فرآهم كرد .
گرفتارى محمد بن كثير :
از آن سوى آنان كه به فحص حال مسلم مأمور بودند ودر گرد محلات تجسس مىنمودند ، اين معنى را تفرس كردند ، ابنزياد را آگهى بردند وسخت شاد شد .
پسر خود خالد را فرمود تا با فوجى از لشگر برفت ومغافضة ، خانهء محمد بن كثير را در حصار گرفتند وچون أو را أعوان وأنصار نبود ، بىانگيزش تيغى وريزش خونى ، محمد وپسرش را بگرفتند وبه نزد ابن زياد فرستادند . چند كه به پژوهش حال مسلم شتافتند ، أو را نيافتند .
لاجرم خالد به دار الاماره مراجعت كرد واز اين سوى ، سليمان بن صرد خزاعي ، مختار بن ابوعبيدهء ثقفى ، ورقاء بن عازب وگروهى از اشراف كوفه ، چون از واقعهء محمد كثير آگاه شدند ، با يكديگر مواضعه نهادند كه فردا به گاه لشگرى درهم آورند ، بر ابن زياد حمله برند ومحمد وپسرش را مأخوذ دارند . آن گاه با لشگرهاى خود از كوفه خيمه بيرون زنند ، با حسين عليه السلام پيوسته شوند ودر ركاب أو با دشمنان رزم دهند . بر اين نسق رأى استوار كردند وقبايل خويش را آگهى فرستادند كه اعداد كار كرد ، بامداد بر ابن زياد تاختن برند .
رسيدن سپاه شام به كوفه :
از آن سوى ، از قضا چنان افتاد كه از آن پيش كه سفيدهء صبح بردمد ، عامر بن طفيل با ده هزار مرد ، از لشگر شام از راه در رسيد وبا ابنزياد پيوست واين وقت پسر زياد سخت شاد شد ودل قوى كرد . چون آفتاب از مشرق سر بر زد ، محمد بن كثير را مخاطب داشت وأو را به دشنامى نكوهيده وشتمى ناستوده ، -