هامش
- گويد : عمر به شبث بن ربعي گفت : « به مقابلهء آنها نمىروى ؟ »
شبث گفت : « سبحان اللَّه ! مىخواهى پير مضر وهمهء مردم شهر را با تيراندازان بفرستى ؟ كسى را جز من نيافتى كه براي اين كار بفرستى ؟ »
گويد : پيوسته مىديدند كه شبث پيكار حسين را خوش ندارد . [ . . . ]
گويد : عمر بن سعد ، حصين بن تميم را پيش خواند وسوارانى را كه اسبانشان زره داشت با پانصد تيرانداز با وى فرستاد كه بيامدند وچون نزديك حسين وياران وى رسيدند ، تيربارانشان كردند وچيزى نگذشت كه اسبانشان را پى كردند وهمگى پياده ماندند . [ . . . ]
گويد : تا نيمروز سختترينجنگىرا كه خدا آفريده بود ، با آنها كردند وچنان بود كه نمىتوانستند جز از يك سوى به آنها حمله كنند كه خيمهها فرآهم بود وراست وچپ به هم پيوسته بود .
گويد : وچون عمر بن سعد چنين ديد ، كساني را فرستاد كه خيمهها را از پاى درآورند كه آنها را در ميان گيرند . ياران حسين سه وچهار ميان خيمهها مىرفتند وبه هر كه خيمه را از پاى درمىآورد وغارت مىكرد ، حمله مىبردند ومىكشتند واز نزديك تير مىزدند واز پاى مىانداختند . در اين وقت عمر بن سعد گفت خيمهها را آتش بزنند ووارد آن شوند واز پاى بيندازند .
گويد : آتش بياوردند وسوزانيدن آغاز كردند .
حسين گفت : « بگذاريد بسوزانند كه چون آتش در آن افتاد ، نمىتوانند از آنجا به شما دست يابند . »
وچنين شد ونمىتوانستند جز از يك سوى با آنها جنگ كنند .
گويد : زن آن مرد كلبى برون شد وبه طرف شوهر خويش رفت وبر سر وى بنشست وخاك از آن پاك مىكرد ومىگفت : « بهشت تو را خوش باد ! »
گويد : شمر بن ذي الجوشن ، به غلامي رستم نام گفت : « سرش را با چماق بزن . »
ورستم سر أو را بزد وبشكست ودر جا بمرد .
گويد : شمر بن ذي الجوشن حمله برد ونيزه در خيمهء حسين فرو برد وبانگ زد : « آتش بياريد تا اين خيمه را بر سر ساكنانش آتش بزنم . »
گويد : زنان فرياد زدند واز خيمه برون شدند .
گويد : حسين بدو بانگ زد : « اى پسر ذي الجوشن ! تو آتش مىخواهى كه خانهء مرا بر سر كسانم آتش بزنى ؟ خدا تو را به آتش بسوزاند ! »
حميد بن مسلم گويد : به شمربن ذىالجوشن گفتم : « سبحان اللَّه ! اين كار شايستهء تو نيست . مىخواهى دو چيز را بر خويشتن بار كنى ، مانند خداى عذاب كنى وفرزندان وزنان را بكشى . به خدا همان كشتن مردان ، أمير تو را خشنود مىكند . »
گويد : گفت : « تو كيستى ؟ » -