هامش
- راوي گفت : جنگ سختى كردند تا آن كه گروهى از عرب در اين ميان كشته شدند .
راوي گفت : سربازان ابنزياد تا درِ خانهء عبداللَّه عفيف پيشروى كردند ودر را شكستند وبه خانه هجوم آوردند ، دخترش فرياد برآورد : « مردم آمدند ، از راهى كه بيم آن داشتى . »
گفت : « با تو كارى ندارند . شمشير مرا بياور . »
دختر شمشير را به دستش داد . عبداللَّه از خود دفاع مىكرد وشعري بدين مضمون مىخواند :« فرزند فاضلم عفيف وطاهر * بابم عفيف ومامم أم عامر
بس قهرمان چابك ودلاور * كافكندم از شما بهخون شناور »راوي گفت : دخترش مىگفت : « پدرجان ! اى كاش من مرد بودم ودر برابر تو امروز با اين بدكاران وقاتلان خاندان نيكان مبازره مىكردم . »
راوي گفت : مردم از هر طرف گرد أو را مىگرفتند وأو از خود دفاع مىكرد وكسى را جرأت پيشرفت نبود واز هر طرف كه مىآمدند ، دخترش مىگفت : « پدرجان ! از فلان سو آمدند . »
تا آنكه افراد دشمن زياد شد وگردش را گرفتند . دخترش گفت : « آه ! ذليل شدم . پدرم را احاطه كردهاند ويارى ندارد كه پدرم از أو يارى بطلبد . »
عبداللَّه شمشير به گرد خود مىچرخاند وشعري بدين مضمون مىگفت :به جان دوست كه گر ، ديده باز بود مرا * نبود باز شما را ره دخول وخروج »راوي گفت : آنقدر مبارزه كرد تا عبداللَّه را دستگير نمودند .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 165 - 168
عبيداللَّه از منبر فرود آمده با أعيان كوفه به دارالاماره رفت ، واز عبداللَّهبن عفيف وجرأت وجسارت أو با ايشان شكايت كرد . اشراف كوفه گفتند كه : « حق به جانب أمير است وغصهء ما بيشتر از سادات أزد است كه عبداللَّه را به تهور وتغلب از سرهنگان أمير ستاندند . »
از اين سخن نايرهء خشم عبيداللَّه اشتعال يافت ، فرمان داد تا عبد الرحمان بن مخنف الأزدي را با طايفهء ديگر از رؤساى قبيلهء أزد گرفته محبوس كردند . بعد از آن با محمد بن الأشعث وعمرو بن الحجاج وشبث بن ربعي گفت : « برويد وآن كور ظاهرِ كور باطن را نزد من آوريد . »
وايشان متوجه منزل عبداللَّه عفيف گشته ، مردم از دو قبايل يمن به ممانعت پيش آمدند ، وابنزياد بر اين معنى اطلاع يافته قبيلهء مضر را به مدد ايشان فرستاد وميان هر دو فريق قتالي فاحش روى نموده ، جمعى كثير كشته گشتند . وآخر الامر سپاه عبيداللَّه غالب شده ودر سراى ابن عفيف را شكسته درآمدند ودختر عبداللَّه فرياد برآورد كه : « اى پدر ! دشمنان با تيغهاى كشيده رسيدند . »
عبداللَّه گفت : « سهل است ، شمشير مرا به من رسان . »
دختر شمشير به دست پدر داد وابن عفيف ساعتي اعدا را از خود بازداشت ، عاقبت گرفتار گشت .
ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 174 - 175
-