تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1107

مساهمون:

ص١١٠٧
هامش
- آب‌برداشتن مانع شوند وتشنگى بر أصحاب آن‌حضرت غلبه كرد . به خدمت آن امام غريب شكايت كردند . حضرت كلنگى برگرفت وبه عقب خيمهء حرم محترم درآمد واز پشت خيمه نُوزده گام برداشت به جانب قبله ودر آن جا كلنگ را بر زمين زد . به اعجاز آن حضرت ، چشمه‌اى از آب شيرين پيداشد وآن حضرت با أصحاب از آن آب آشاميدند ومشكها وراويه‌ها را پر كردند . پس آن چشمه ناپيداشد وديگر كسى اثرى از آن نديد . چون اين خبر به پسر زياد رسيد ، به عمر نامه نوشت كه : « شنيده‌ام كه حسين چاه مىكند وآب بيرون مىآورد . چون نامهء من به تو رسد ، كار را بر ايشان تنگ كن ومگذار كه قطره‌اى از آب بچشند تا كشته شوند ؛ چنان چه عثمان را تشنه لب كشتند . » چون بعد از رسيدن نامه ، عمر كار را بر أهل بيت رسالت تنگ گرفت وعطش بر ايشان غالب شد ، حضرت ، برادر خود عباس را طلبيد وسى سوار وبيست پياده با أو همراه كرد وبيست مشك به ايشان داد كه از فرات پركنند وبه ايشان برسانند . چون به كنار آب فرات رسيدند ، عمرو بن حجاج پرسيد كه : « كيستيد ؟ » هلال بن نافع از أصحاب حضرت گفت : « من پسر عمّ تو ، آمده‌ام كه آب بياشامم . » گفت : « بياشام . گوارا باد تو را ! » هلال گفت : « واي بر من ! چه گونه آب بياشامم وأهل بيت نبوت وجگرگوشگان حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم تشنه اند . » آن ملعون گفت : « راست مىگويى ؛ اما ما را امرى فرموده اند وأطاعت مىبايد كرد . » پس هلال أصحاب خود را صدا زد كه : « زود آب برداريد . » وابن حجاج أصحاب خود را صدا زد كه : « مگذاريد ! » وآتش محاربه مشتعل گرديد وبزودى أصحاب حضرت مشكها را پر كردند ومعاودت كردند وآسيبى به ايشان نرسيد . به اين سبب ، حضرت عباس را سقا مىنامند . مجلسي ، جلاء العيون ، / 646 از اين سوى چون آب در ميان أصحاب كمياب شد ، حسين عليه السلام ، عباس را طلب فرمود وبيست سوار وسى تن پياده ملازم ركاب أو فرمود تا از طريق شريعه آب به لشكرگاه آورند . عباس ببود تا شب فراز آمد وتاريكى جهان را فرو گرفت . اين وقت عباس چون شير دمنده به جانب شريعه روان شد . آن گاه از ميان أصحاب ، هلال بن نافع بجلى از پيش روى عباس روان بود ، نخست وارد شريعه گشت . عمرو بن الحجاج گفت : « كيستى ؟ واين جا چه مىكنى ؟ » گفت : « يك تن پسر عم تو ، آمده أم تا آب بنوشم . » عمرو گفت : « بنوش بر تو گوارا باد ! » هلال گفت : « اى عمرو ! مرا آب مىدهى وپسر پيغمبر وأهل بيت اورا تشنه مىگذارى تا از عطش هلاك شوند ؟ » -