هامش
- گفتم : « نه . »
فرمود : « اين دفتر است . »
گفتم : « چه دفترى است ؟ »
گفت : « دفتر نام شيعيان ماست . »
عرض كردم : « نام مرا به من بنما . »
فرمود : « فردا صبح بيا . »
صبح با برادرزادهام كه مىتوانست بخواند وخودم خواندن نمىتوانستم ، رفتيم . فرمود : « براي چه در اين صبح زود آمدى ؟ »
گفتم : « براي حاجتي كه وعده فرموديد . »
فرمود : « اين جوان همراه تو كيست ؟ »
گفتم : « برادرزادهء من است ومىتواند بخواند ، من خودم نمىتوانم بخوانم . »
فرمود : « بنشين . »
سپس گفت : « آن دفتر أوسط را براي من بياوريد . »
آوردند ، آن جوان نظر كرد ونامها در آن مىدرخشيد . در اين ميان كه مىخواند ، گفت : « عموجان ! اين نام من است . »
گفتم : « مادرت بر تو بگريد ، نام مرا بخوان . »
گويد : صفحه زد وگفت : « ها اين نام توست . »
وما خرسند شديم ، وآن جوان با حسين عليه السلام شهيد شد . كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 137 - 138 در « بصائر الدرجات » به اسناد خود ازحذيفةبن أسيد الغفاري روايت كرده كه حضرت امام مجتبى ( صلى اللَّه عليه ) پس از موادعت با معاوية ، عزيمت مدينه فرمود ومن چون سايهء ملازم آفتاب بودم ، همى ديدم كه شترى بار بر نهاده وپيشاپيش حضرت همىبرند كه هيچگاه از أو جدا نشدى . روزى گفتم : « جعلت فداك يا أبا محمد ! اين اشتر بار چيست كه حضرت تورا بدان چندين توجه است ؟ » فرمود : « طومار أسامي شيعيان ماست . » گفتم : « جعلت فداك ! باشد كه به من بنمايى تا نام خويش اندر آن بينم . » فرمود : « آرى ، بامدادان ، به گاه نزد من آي . » چون من خود خواندن نمىتوانستم ، برادرزادهء خود همراه بردم . حضرت مجتبى عليه السلام ، سبب آمدن بپرسيد . انجاز وعد طلبيدم ، فرمود : « اين جوان كيست ؟ » گفتم : « برادرزادهء من باشد تا نام من در آن درج بيند . »