فقال : أجل ، لكن « 1 » لم يأتوا معك ؛ قال : هم أصحابي ( 13 * ) ، وهم بمنزلة مَن جاء معي ، فإن تممت « 2 » على ما كان بيني وبينك وإلّا ناجزتُك ؛ قال : فكفّ عنهم الحرّ . « 3 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 404 - 405 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 192 - 193 ؛
الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 195 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 4 / 613 ؛ المازندراني ،
معالي السّبطين ، 1 / 275 - 276 ؛ الميانجي ، العيون العبري ، / 73 - 74 ؛ ابن الأثير ،
الكامل ، 3 / 281 ؛ النّويري ، نهاية الإرب ، 20 / 420 - 421
هامش
( 1 ) - [ أضاف في نهاية الإرب : هؤلاء ] .
( 2 ) - [ الأعيان : بقيت ] .
( 3 ) - وى با يارانش از يك سو مىرفت وحسين از سوى ديگر مىرفت ، تا به عذيب هجانات رسيدند . وچنان بود كه كرههاى دو رگه نعمان را در آنجا مىچرانيده بودند . ناگهان چهار كس را ديدند كه از كوفه مىآمدند ، بر مركبهاى خويش بودند واسبى از آن نافع بن هلال را به نام كامل يدك كرده بودند . بلدشان طرماح بن عدي ، بر أسب خويش همراهشان بود وشعري به اين مضمون مىخواند :
« اى شتر من !
از اين كه مىرانمت بيم مكن
وشتاب كن كه پيش از سحرگاه
با بهترين سواران وبهترين مسافران
به مرد والأنسب برسى
بزرگوار آزادهء گشادهدل
كه خدايش براي بهترين كار آنجا آورد
وخدايش همانند روزگار
باقي بدارد . »
گويد : وچون به حسين رسيد ، اشعار را براي وى بخواندند كه گفت : « به خدا من اميدوارم كه آنچه خدا براي ما خواسته ، كشته شويم يا ظفر يابيم ، نيك باشد . »
گويد : حر بن يزيد بيامد وگفت : « اين كسان كه از مردم كوفهاند ، جزو همراهان تو نبودهاند ومن آنها را پس مىفرستم يا مىدارم . »
حسين گفت : « از آن ها همانند خويش دفاع مىكنم . آن ها ياران وپشتيبانان منند . تعهد كرده بودى متعرض من نشوى تا نامه اى از ابن زياد سوى تو آيد . » گفت : « بله ، اما با تو نيامده بودند . »
گفت : « آنها ياران منند وهمانند كساني هستند كه همراه من بودهاند . اگر به قرارى كه ميان من وتو بوده عمل نكنى ، با تو پيكار مىكنم . »
گويد : حر دست از آنها برداشت .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2995 - 2996