« 1 » هذا أن أقدم ، فأمّا إذ كرهوني فأنا أنصرف عنهم ؛ قال : ( 5 * ) 1 ثمّ قال له حبيب بن مظاهر : ويحك يا قرّة بن قيس ! أنّى « 2 » ترجع إلى القوم الظّالمين ! انصر هذا الرّجل الّذي بآبائه أيّدك اللَّه بالكرامة وإيّانا معك ؛ فقال له قرّة : أرجع إلى صاحبي بجواب رسالته ، وأرى رأيي ( 2 * ) ؛ « 3 » قال : فانصرف إلى عمر بن سعد ، فأخبره الخبر ( 1 * ) ، فقال له عمر بن سعد : إنِّي لأرجو أن يعافيني اللَّه من حربه وقتاله « 3 » . « 4 »
الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 410 - 411 / عنه : الأمين ، أعيان الشّيعة ، 4 / 554
قال : فسار عمر « 5 » في أربعة آلاف فارس ، وسائر الحرّ في ألف فارس ، فصارت خمسة آلاف فارس .
هامش
( 1 - 1 ) [ ذخيرة الدّارين : إلى آخر ما سيأتي في محلِّه ] .
( 2 ) - [ في إبصار العين وذخيرة الدّارين : أين ] .
( 3 - 3 ) [ لم يرد في الأعيان ] .
( 4 ) - آنگاه فرود آمد واين به روز پنج شنبه دوم محرم سال شصت ويكم بود . گويد : چون فردا شد ، عمر بن سعد بن ابىوقاص با چهار هزار كس از كوفه پيش آنها رسيد گويد : پس از آن عمر بن سعد ، قرة بن قيس حنظلي را پيش خواند وگفت : « اى قره ! واي بر تو ، حسين را ببين واز أو بپرس براي چه آمده وچه مىخواهد ؟ »
گويد : قره سوى حسين روان شد وچون حسين اورا بديد كه مىآيد ، گفت : « اين را مىشناسيد ؟ »
حبيب بن مظاهر گفت : « بله ، اين يكى از طايفهء حنظله است از قبيلهء تميم . خواهرزادهء ماست . من اورا به حسن عقيدت مىشناختم وگمان نداشتم در اينجا حاضر شود . »
گويد : قره بيامد وبه حسين سلام گفت وپيام عمر بن سعد را بدو رسانيد .
حسين بدو گفت : « مردم شهرتان به من نوشتهاند كه بيا ، اگر مرا نمىخواهند بازمىگردم . »
گويد : پس از آن حبيببن مظاهر بدو گفت : « اى قره پسر قيس ! واي بر تو ، چرا پيش قوم ستمگر بازمىگردى ؟ اين مرد را كه خدا به وسيلهء پدرانش ما وتورا حرمت بخشيده ، يارى كن . »
قره بدو گفت : « با جواب پيام يارم پيش أو باز مىروم ، آنگاه انديشه مىكنم . »
گويد : پس پيش عمر بن سعد رفت وخبر را با وى بگفت . عمر بن سعد گفت : « اميدوارم خدا مرا از پيكار وى معاف بدارد . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3004 - 3005
( 5 ) - في النّسخ : عمرو .