هامش
- وچون نسبت خويش بگفت ، گفتندش كه : « ما تورا نمىشناسيم . زهير بن قين بيايد يا حبيب بن مظاهر يا بريربن حضير » ، يسار جلو سالم بود وآمادهء نبرد .
گويد : مرد كلبى گفت : « اى روسپىزاده ! هماوردى يكى را خوش ندارى تا يكى ديگر بيايد كه بهتر از تو باشد . »
آنگاه حمله برد وبا شمشير خويش اورا بزد ، چندان كه جان داد . در آن حال كه سرگرم وى بود وبا شمشير مىزد ، سالم سوى وى حمله برد ، كسى اورا ندا داد وبانگ زد : « برده سوى تو آمد . »
اما عبداللَّه اعتنايى نكرد تا نزديك شد وپيشدستى كرد وضربتي بزد كه مرد كلبى دست چپ خويش را جلوى آن برد وانگشتان دست چپش بيفتاد . آنگاه مرد كلبى به أو پرداخت وچندان ضربتش زد كه جان داد .
مرد كلبى كه هر دو را كشته بود ، بيامد ورجزى به اين مضمون مىخواند :
« اگر نمىشناسيدم من فرزند كلبم
ونسب از تيرهء عليم دارم
مردى زهره دارم وعصب دار
وهنگام حادثه سست نيستم
أم وهب ! تعهد مىكنم كه در ضربت زدن
از آنها پيشدستى كنم
وضربتم ، ضربت جوان مؤمن باشد . »
گويد : اموهب زن وى چماقى برگرفت وسوى شوهر خويش رفت ومىگفت : « پدرم ومادرم به فدايت ! از پاكان ، از باقىماندگان محمد دفاع كن . »
گويد : عبداللَّه سوى وى آمد كه اورا پيش زنان ببرد وزن جامهء وى را گرفته بود ، مىكشيد ومىگفت : « نمىگذارمت ، بايد من هم با تو بميرم . »
گويد : حسين آن زن را ندا داد وگفت : « خدا شما خاندان را پاداش نيك دهد ! اى زن ، خدايت رحمت آرد ! پيش زنان بازگرد وبا آنها بنشين كه بر زنان پيكار نيست . »
واموهب پيش زنان بازگشت .
گويد : عمرو بن حجاج كه بر پهلوى راست قوم بود ، به پهلوى راست حمله آورد وچون نزديك حسين رسيد ، در مقابل وى زانو زدند ونيزهها را به طرف آنها دراز كردند واسبان در مقابل نيزهها پيشرفت نتوانست وراه بازگشت گرفت كه آنها را تيرباران كردند . چند كس را بكشتند وچند كس ديگر را زخمدار كردند . گويد : شمر بن ذىالجوشن با پهلوى چپ ، به پهلوى چپ حمله برد كه در مقابل وى استوار ماندند وأو
و