قدر الدّرهم من جسده إلّاوفيه سهم . « 1 »
المحلّي ، الحدائق الورديّة ، 1 / 120
هامش
( 1 ) - زيد بن رقاد را طلبيد وفرمود كه أو را سنگباران كردند وبه آتش سوزاندند .
مجلسي ، جلاء العيون ، / 799
واز آن پس در طلب زيد بن رقاد الجهني فرمان كرد واين ملعون همى گفت كه از بنىهاشم جوانى را كه از بيم تير دست بر جبين داشت ، تيرى بيفكندم وآن تير دستش را بر جبينش بدوخت ؛ چندان كه هر چند خواست كف مباركش را از جبينش بازگيرد ، نتوانست واين جوان عبداللَّه بن مسلم بن عقيل بود ؛ چون اين تير به أو پيوست ، گفت : « اللَّهمّ إنّهم استقلّونا واستذلّونا فاقتلهم كما قتلونا » ؛ « بار خدايا ! اين مردم حق ناشناس ما را دعوت كردند وذلت ما را عزيمت بر نهادند وبه قتل ما مبادرت ورزيدند . پس ايشان را بكش ؛ چنان كه ما را كشتند . »
وآن ملعون ، تيرى ديگر به آن جوان افكند وهمى گفت : « پس از اين تير بدو شدم وأو به مرده بود . پس آن تير را كه بدانش شهيد ساختم ، از شكمش بر كشيدم وآن تير كه بر جبين داشت ، بسيارى در جبهه أو گردش دادم ووشش نمودم ، تا بيرون كشيدم ؛ لكن نوك تير در استخوان بماند . وبيرون نيامد . »
وچون أصحاب مختار به گرفتارى آن نابكار بيامدند ، با تيغ برهنه بيرون تاخته ، ابن كامل با ملازمان خويش گفت : « با نيزه وشمشير بر وى متازيد وأو را به تير باران وسنگريزان در سپاريد . پس چندان تير وسنگ بر وى بريختند تا أو را بر زمين افكنده ، همچنانش زنده در آتش بسوختند وبه روايتي أو را به خدمت مختار در آوردند . مختار فرمود : « اى ملعون ! براستى بگوى تا عبداللَّه را چگونه بكشتى ؟ »
گفت : « تيرى بر چشمش زدم كه از قفايش سر بيرون كرد . »
مختار بفرمود تا آن خبيث را بر عقابين بياويختند . آن گاه خويشتن تيرى بر كمان نهاده ، سخت بكشيد وبه چشمش رهانيد ؛ چنان كه بر چشمش فرا رسيد واز قفايش سر بيرون كشيد . ومردمان گفتند : « اى ملعون ! مكافات خويش را به چشم خويش بديدى . »
پس از آن ، چندانش تير بباريدند كه ناپديد شد وسرش را بريده ، نامش را ثبت نمودند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 395 - 396
در اين حال يكى از شيعيان علي عليه السلام كه أو را جهيم بن سليمان مىناميدند ودر كوفه خبّازى مىكرد نزد عبداللَّه بيامد وگفت : با تو أم در خلوتى گفتنى حكايتى است عبداللَّه أو را به خدمت مختار درآورد ، عرض كرد : من مردى خبّاز ودوستدار أهل بيتم وهمسايهء دارم كه دشمن خاندان رسالت است واورا كنيزكى با جمال است كه بر من عاشق است ومدتي است مرا به خود مىخواند وخداى دانا است كه به اين عصيان دامان نيالوده أم وخداوند اين كنيزك نانى فروان از من خريدار مىشود ، از آن كنيز پرسيدم وگفتم : راست بگوى تا تو را بخرم وآزاد كنم وبه نكاح درآورم ، گفت : چهل تن از قتلهء امام حسين عليه السلام در سراى أو هستند وهمى خواهند به بصره شوند وبه مصعب بن زبير ملحق گردند .
مختار خرسند شد وهزار درهم بدو عطا كرد وعبداللَّه بن كامل وأبو عمره حاجب وسعر بن أبي سعر
و