الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 426 - 427 / عنه : السّماوي ، إبصار العين ، / 97 - 98 ؛
الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 184 - 185 ، 186 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 242
243 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين ، / 375 - 376 ؛ مثله ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 288 ؛
النّويري ، نهاية الإرب ، 20 / 442 - 443 ؛ ابن كثير ، البداية والنّهاية ، 8 / 180
المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 354 - 355 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 7 / 71 - 72 ؛
الميانجي ، العيون العبري ، / 143 - 144 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 142 - 143
فخرج إليهم زهير بن القين رحمه الله ونادى بأعلى صوته : أيّها النّاس ! إنّ حقّ المسلم على المسلم النّصيحة ، ونحن وأنتم على دين واحد ، وقد ابتلانا اللَّه بذرِّيّة نبيّه صلى الله عليه وآله لينظر ما نحن وأنتم صانعون ، وأنا أدعوكم إلى نصرته وخذلان الطّغاة . فلمّا سمعوا كلام زهير رحمه الله قالوا : لن نبرح حتّى نقتل صاحبكم ومن يتابعه أو يبايع ليزيد ( لعنه اللَّه ) ، فقال لهم زهير رحمه الله : عباد اللَّه ، إنّ الدّنيا دار فناء وزوال ، متصرِّفة بأهلها من حال إلى حال ،
هامش
- گويد : به أو ناسزا گفتند ، عبيداللَّه را ثنا ودعا كردند وگفتند : « به خدا نمىرويم تا يار تو را با هر كه همراه اوست بكشيم ، يا أو را ويارانش را به مسالمت سوى أمير عبيداللَّه فرستيم . »
گويد : به آنها گفت : « اى بندگان خدا ! فرزندان فاطمه ( رضوان اللَّه عليها ) از پسرسميه بيشتر شايستهء دوستى وياريند . اگر ياريشان نمىكنيد ، خدا را به ياد آريد وآنها را مكشيد . اين مرد را با پسر عمويش يزيد بن معاوية واگذاريد كه به جانم قسم ، يزيد بي كشتن حسين نيز از أطاعت شما خشنود مىشود . »
گويد : شمر بن ذىالجوشن تيرى به أو انداخت وگفت : « خاموش باش كه خدا صدايت را خاموش كند كه از پرگوييت خسته مان كردى . »
زهير گفت : « اى پسر كسى كه به پاشنههايش مىشاشيد ! روى سخنم با تو نيست كه تو حيواني بيش نيستى . به خدا گمان ندارم دو آية از كتاب خدا را بدانى ، خبر دار از زبونى رستاخيز وعذاب المانگيز . »
شمر گفت : « خدا هماكنون تو ويارت را مىكشد . »
گفت : « مرا از مرگ مىترسانى ؟ به خدا مرگ با وى را از جاويد بودن با شما خوشتر دارم . »
گويد : آنگاه رو به مردم كرد وبا صداى بلند گفت : « بندگان خدا ! اين جلف نتراشيده وأمثال وى در كار دينتان فريبتان ندهند . به خدا كساني كه خون باقي ماندهء محمد وخاندان وى را بريزند وياران ومدافعانشان را بكشند ، از شفاعت محمد بىنصيب مانند . »
گويد : يكى به أو بانگ زد وگفت : « أبو عبداللَّه مىگويد بيا . به جانم قسم ، اگر مؤمن آل فرعون قوم خويش را اندرز گفت وكار دعوت را به كمال برد ، تو نيز اين قوم را اندرز گفتى وبه كمال بردى . اگر اندرز وبلاغ سودمند افتد . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، / 3025 - 3026