هامش
- مالك بن نضر گفت : « قرض دارم ونانخور . »
من نيز گفتم : « قرض دارم ونانخور ، اما اگر اجازه دهى كه وقتي ديدم جنگاورى نمانده بروم ، چندان كه براي تو سودمند باشد وموجب دفاع از تو شود ، مىجنگم . »
گفت : « اجازه دارى . »
گويد : پس با وى ببودم وچون شب رسيد ، گفت : « اينك شب شما را به برگرفته وآن را وسيلهء رفتن كنيد . هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد ودر روستاها وشهرهايتان پراكنده شويد تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند . وقتي به من دست يافتند از تعقيب ديگران غافل مىمانند . »
گويد : برادرانش وپسرانش وبرادرزادگانش ودو پسر عبداللَّهبن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي آن كه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نياورد . »
گويد : نخست عباس اين سخن گفت . سپس آن ها اين سخن وأمثال آن را به زبان آوردند .
حسين عليه السلام گفت : « اى پسران عقيل ! كشته شدن مسلم شما را بس . برويد كه اجازهتان دادم . »
گفتند : « مردم چه خواهند گفت ؟ مىگويند : بزرگ وسرور وفرزندان عموهايمان را كه بهترين عموها بودند ، رها كرديم وبا آن ها يك تير نينداختيم ويك نيزه ويك ضربت شمشير نزديم وندانستيم چه كردند . نه بهخدا نمىكنيم . جان ومال وكسانمان را فدايت مىكنيم وهمراه تو مىجنگيم تا شريك سرانجامت شويم . خدا زندگى از پس تو را روسياه كند ! »
ضحاك بن عبداللَّه مشرقى گويد : پس مسلم بن عوسجهء اسدى برخاست وگفت : « تو را رها كنيم ونهايت كوشش درپيشگاه خدا ، دربارهات نكرده باشيم ؟ نه به خدا بايد نيزهام را در سينههاشان بشكنم وبا شمشيرم چندان كه دستهء آن به دستم باشد ، ضربتشان بزنم از تو جدا نمىشوم . اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم ، به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم . »
گويد : سعيد بن عبداللَّه حنفي گفت : « بهخدا تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشتهايم . بهخدا اگر بدانم كشته مىشوم وسپس زنده مىشوم ، آن گاه زنده سوخته مىشوم وخاكسترم به باد مىرود وهفتاد بار چنينم مىكنند ، از تو جدا نشوم تا پيش رويت بميرم . پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است وآن گاه كرامتي كه هرگز پايان نمىپذيرد . »
گويد : زهير بن قين گفت : « به خدا دوست دارم كشته شوم وزنده شوم وباز كشته شوم وبه همين صورت هزار بار كشته شوم وخدا با كشته شدن من بليه را از جان تو وجان اينجوانان خاندان تو دور كند . »
گويد : همهء ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود واز يك روى مىگفتند : « بهخدا از تو جدا نمىشويم . جانهاى ما به فدايت ! با سينه وصورت ودست تو را حفظ مىكنيم . چون كشته شديم ، تكليف خويش را ادا كردهايم وبه سر بردهايم .
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3014 - 3017