هامش
- حسين عليه السلام سر برداشت : فقال : « يا أختاه ! إنِّي رأيتُ السّاعةَ رسول اللَّه جدِّي وأبي عليّاً وأمِّي فاطمة وأخي حسناً وهم يقولون : يا حسين ! إنّك رائحٌ إلينا من قريب . » - به روايتي غداً - فرمود : « اى خواهر ! در اين ساعت ، جدم مصطفى وپدرم مرتضى ومادرم زهرا وبرادرم مجتبى را در خواب ديدم . مرا گفتند : زودا كه به نزد ما آيى ! » وبه روايتي : « فردا در نزد ما خواهى بود . » ونيز در خبر است كه رسول خدا فرمود : « إ نّك تروح إلينا . »
زينب چون اين كلمات بشنيد ، با دست گونهء مبارك را آسيب همى زد وفرياد به ويل وواى برداشت .
فقال لها الحسين : « ليس لكِ الويل يا أختاه ! اسكُتي رحمكِ اللَّه مهلًا لاتُشمْتي بِنا القوم . »
حسين فرمود : « اى خواهر ! شايسته نيست تو را كه بأنك به واياوى در افكنى ، خداوند تو را رحمت كناد . بأنك به ناله فراز مكن وزبان دشمن را به شماتت من دراز مخواه . »
اين وقت عباس عرض كرد : « يا ابن رسول اللَّه ! اينك لشگر فراز آمد . رأى چيست ؟ »
حسين عليه السلام برخاست وعباس را فرمود : « سوار شو واين جماعت را بگوى : اين عجلت چيست ؟ چه مىخواهيد ؟ واز بهر چه مىآييد ؟ »
عباس با بيست سوار روان شد . زهير بن القين وحبيب بن مظاهر ملازم خدمت أو شدند . چون با لشكر كوفه روى در روى آمدند ، عباس بأنك برداشت كه : « از بهر چه مىآييد ؟ »
گفتند : « فرمان أمير عبيداللَّه رسيده است كه حسين وأصحاب أو به فرمان أو گردن نهند وبا يزيد دست بيعت دهند ؛ وگرنه مقاتلت آغازند . »
عباس فرمود : « اكنون در اين جا بباشيد تا من باز شوم وأبو عبداللَّه را آگهى برم تا چه فرمايد . »
وعنان برتافت وبه حضرت حسين آمد وقصه به گفت . آن حضرت لختى سر فروداشت . پس سر برآورد وبا أصحاب در كار حرب سخن به شورى افكند وعباس همچنان ايستاده بود . پس روى به عباس كرد ، فقال : « ارجع إليهم ، فإن استطعتَ أن تؤخِّرهم وتدفعهم عنّا العشيّة ، لعلّنا نصلِّي لربّنا اللّيلة وندعوه ونستغفره ، فهو يعلم أنِّي قد أحبّ الصّلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدّعاء والاستغفار . »
عباس را فرمود : « اين جماعت را ديدار كن واگر توانى اين مناجزت 4 ومبارزت را از اين شب واپس افكن تا يك امشب خداى را نماز گذارم وشب را به دعا واستغفار به پاى برم . چه أو مىداند كه من نماز را وقرائت قرآن را وكثرت دعا واستغفار را دوست مىدارم . »
پس عباس باز شتافت وهنوز سواران أو در برابر سپاه كوفه به پاى بودند وآن جماعت را نصيحت مىكردند وپند وموعظت مىگفتند .
بالجملة ، عباس برسيد وپيام امام را برسانيد . عمر سعد با شمر گفت : « رأى چيست ؟ روا باشد كه ايشان را از اين هنگام تا فردا پگاه مهلت گذاريم ؟ »
شمر گفت : « اگر من زمام كار داشتم ، ساعتي ايشان را مهلت نمىگذاشتم . اكنون كار به دست تو است
و