تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1103

مساهمون:

ص١١٠٣
هامش
- خبر ده آن‌چه را از پدرت شنيدى ؟ » گفت : « از پدرم شنيدم مىگفت : أمير المؤمنين به من خبر داد وفرمود : اى رشيد ! تا كجا شكيبا باشى وقتي به خود وابستهء بنىاميه تو را بخواهد ودست وپا وزبانت را ببُرد ؟ عرض كردم : پايان اين بلا بهشت است ؟ فرمود : اى رشيد ! تو در دنيا وآخرت با منى . » دخترش گفت : روزگارى نگذشت كه عبيداللَّه‌بن زياد دعى أو را خواست وبه بيزارى از أمير المؤمنين خواند وسر باز زد كه از أو بىزارى جويد . آن دعى به أو گفت : « به تو گفته است چگونه خواهى مُرد ؟ » گفت : « دوستم به من خبر داده كه مرا به بيزارى از أو خواهى خواند ومن بيزارى نجويم ، پس هر دو دست وهر دو پا وزبانم را خواهى بريد . » گفت : « به خدا أو را دروغ‌گو نمايم . » دستور داد أو را پيش داشتند ودو دست وپايش را بريدند وزبانش را رها كردند . من دست‌ها وپاهاى أو را برگرفتم وگفتم : « پدرجان ! از آن‌چه به تو رسيده دردى مىفهمى ؟ » گفت : « نه ، مگر به اندازهء فشار ميان مردم ، اى دختر جانم . » چون أو را برداشتيم واز قصر بيرون آورديم ، مردم دورش جمع شدند ، گفت : « برويد دوات ودفتر بياوريد تا آن‌چه را تا قيامت مىشود ، براي شما بگويم . » وحجامى فرستاد تا زبانش را بريد ودر همان شب از دنيا رفت ، رحمه الله . فضيل‌بن زبير گويد : روزى أمير المؤمنين با ياران خود به بستان برنى رفت وزير درخت خرمايى نشست وفرمود تا خرماى نخله اى چيدند ورطبى از آن آوردند ، نزد آن‌ها نهادند . رشيد هجرى عرض كرد : « يا أمير المؤمنين ! چه رطب خوبى است . » فرمود : « اى رشيد ! ولى تو به تنهء آن به دار مىروى . » رشيد گويد : من بامداد وپسين به آن آب مىدادم . أمير المؤمنين درگذشت ومن روزى نزد آن رفتم وديدم شاخه‌هايش را بريدند ، گفتم : مرگم نزديك است . يك‌روز آمدم وكدخدا گفت : « أمير تو را خواسته . » نزد وى رفتم وچون وارد قصر شدم ، ديدم آن چوب آن جا افتاده . يك روز ديگر آمدم ، ديدم نصف ديگر آن‌پايهء چرخ آبكشى شده ، گفتم : دوستم به من دروغ نگفته . كدخدا آمد وگفت : « أمير را أجابت كن . » نزد أو آمدم وچون به قصر رفتم ، آن چوب افتاده بود وپايه در آن بود . آمدم پا به آن پايهء آبكشى كوفتم وگفتم : تو براي من پروريده شدى وبراى من روييدى ، نزد عبيداللَّه‌بن‌زياد رفتم وگفت : « از دروغ‌هاى مولايت بگو . » گفتم : « به خدا نه من دروغ گويم ونه أو ، وأو به من خبر داده كه دست وپا وزبانم را مىبُرى . » گفت : « ما أو را دروغ‌گو كنيم ، دست وپايش را ببريد وبيرونش بريد . » چون نزد أهل خود رفت ، مطالب مهمى براي مردم مىگفت ومىگفت : « از من بپرسيد كه اين قوم يك