ابن أبي الحديد ، شرح نهج البلاغة ، 11 / 19 - 20 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، ( الهامش ) ، / 320 ؛ الأمين ، أعيان الشّيعة ، 2 / 354 ؛ المامقاني ، تنقيح المقال ، 3 - / 18 ؛ المظفّر ، سفير الحسين ، / 24 - 25
هامش
ابنزبير هم گفت : « خدا زبير را رحمت كند ! »
أبو سعيد بن عقيل كه حضور داشت ، گفت : « اى عبداللَّه ! از اين كه كسى به پدر خود رحمت طلبد ، تو به هيجان مىآيى ؟ ! »
گفت : « من هم به پدرم رحمت فرستادم . »
گفت : « پدرت همسر ومانند علي عليه السلام نبود . »
أو گفت : « چرا در آن درجه نباشد ؟ هر دو از قريشاند وهر دو ادعاى خلافت كردند وموفق نشدند . »
گفت : « اين خيال را از سر به در كن . علي عليه السلام در ميان قريش ونسبت به رسول مقامي دارد كه تو مىدانى . چون دعوى خلافت كرد ، از أو پيروى كردند ورئيس بود . ولى زبير دعوى كارى كرد كه رئيس آن زنى بود وچون جنگ جمل درگرفت ، عقب كشيد . پيش از آن كه حق از باطل شناخته شود ، گريخت ومردى كه از يك عضوش كوچكتر بود ، اورا گردن زد ، لباسش را برد وسرش را آورد . ولى على به عادتي كه در زمان ابنعمش داشت ، پيش رفت . خدا اورا رحمت كند . »
ابنزبير گفت : « اى أبو سعيد ! اگر ديگرى چنين سخن گفته بود ، مىدانست ؟ ! ! »
گفت : « آن كه به أو كناية زنى ، از تو روگردان است . »
معاوية آنها را از سخن بازداشت وخاموش شدند .
عايشه از گفتوگوى آنها خبردار شد وروزى أبو سعيد از كنار خانهاش مىگذشت ، فرياد زد : « اى أبو سعيد ! تو با خواهر زادهء من چنين وچنان گفتى ؟ »
أبو سعيد روبرگردانيد وكسى را نديد وگفت : « شيطان تورا بيند واورا نبينى . »
عايشه خنديد وگفت : « بر پدرت آفرين ، چه زبان تيزى دارى . »
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 146 - 147