هامش
گرديد وبر كنار افتاد . پس پاى اورا جدا كردم واز أو بوى مشك ساطع بود . گمان دارم كه آن پسر زياد لعين بود . برويد واورا طلب كنيد . »
پس مردى آمد ودر ميان كشتهگان اورا تفحص كرد در همان موضع كه إبراهيم گفته بود اورا يافت وسرش را به نزد إبراهيم آورد . إبراهيم فرمود بدن اورا در تمام آن شب مىسوختند وبه دود آن مردود ، ديدهء اميد خود را روشن مىكردند وبه خاكستر آن بداختر ، زنگ از آيينهء سينههاى خود مىزدودند وبه روغن بدن آن پليد چراغ امل واميد خود را تا صبح مىافروختند .
چون مهران غلام آن ملعون ديد كه به پيه بدن آقاى أو در آن شب چراغهاى عيش خود را افروختند ، سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز چربى گوشت را نخورد ؛ زيرا كه آن ملعون بسيار اورا دوست مىداشت ونزد أو مقرّب بود .
چون صبح شد ، لشگر إبراهيم غنيمت هاى لشگر مخالف را جمع كردند ومتوجه كوفه گرديدند . يكى از غلامان ابن زياد از لشكرگاه گريخت وبه شام رفت نزد عبد الملك بن مروان . چون عبد الملك اورا ديد ، گفت : « چه خبر دارى از ابنزياد ؟ »
گفت : « چون لشگرها به جولان درآمدند ، مرا گفت : كوزهء آبى براي من بياور . پس از آن آب بياشاميد وقدرى از آن را در ميان زره وبدن خود ريخت وبقيهء آب را بر ناصيهء أسب خود پاشيد وسوار شد ودر درياى جنگ غوطه خورد ، ديگر اورا نديدم وگريختم وبه سوى تو آمدم . »
پس إبراهيم سر ابنزياد را با سرهاى سروران لشگر أو نزد مختار فرستاد ، آن سرها را در وقتي نزد أو حاضر كردند كه أو چاشت مىخورد ، پس خدا را حمد بسيار كرد وگفت : « الحمد للَّهكه سر اين لعين را وقتي آوردند نزد من كه چاشت مىخوردم ؛ زيرا كه سر سيدالشهدا را به نزد آن لعين ، در وقتي بردند كه أو چاشت مىخورد . »
چون سرها را به نزد مختار گذاشتند ، مار سفيدى پيدا شد ودر ميان سرها مىگرديد تا به سر ابنزياد رسيد . پس در سوراخ بيني آن لعين داخل شد ، از سوراخ گوش أو بيرون آمد وباز در سوراخ گوش أو داخل شد واز سوراخ بيني أو بيرون آمد . چون مختار از چاشت خوردن فارغ شد ، برخاست وكفش پوشيد وته كفش را مكرر بر روى آن لعين مىزد وبر جبين پركين آن لعين مىماليد ، پس كفش خود را به نزد غلام خود انداخت وگفت : « اين كفش را بشوى كه به روى كافر نجسى ماليدهام . »
پس مختار ، سر ابن زياد ، حصينبننمير ، شرحبيلبن ذي الكلاع را با عبد الرحمان بن ابىعمرهء ثقفى ، عبداللَّه ابن شداد جشمى وصايب بن مالك اشعرى به نزد محمد بن حنفيه فرستاد وعريضهاى به أو نوشت كه : « اما بعد ، به درستى كه فرستادم ياوران شيعيان تورا به سوى دشمنان تو كه طلب كنند خون برادر مظلوم شهيد تورا . پس بيرون رفتند با نيت درست وبا نهايت خشم وكين بر دشمنان دين مبين وايشان را ملاقاة -