تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
هامش
فاطمه پس از فوت حسن بن حسن به همسرى عبداللَّه بن عمرو بن عثمان درآمد ، وعمرو بن عثمان همان شاعرى است كه به « عرجى » معروف بوده ، وفاطمه از عبداللَّه بن عمرو فرزندانى پيدا كرد كه از آن جمله بود محمد بن عبداللَّه بن عمر ، كه با برادرش عبداللَّه بن حسن به قتل رسيد وبه أو محمد ديباج مىگفتند ، وديگر قاسم ورقيّه بودند . رسولي محلّاتى ، ترجمهء مقاتل الطّالبّيين ، / 179 - 180 محمد بن عبداللَّه بن عمرو بن عثمان بن عفّان وجهت اين كه أحوال اين مرد را در اين‌جا آورديم با اين كه از آل ابىطالب نيست ، آن است كه محمد ابن عبداللَّه بن عمرو برادر مادرى همان فرزندان حسن بن حسن بود واز طرفي هواخواه وحامى آنان بود وعبداللَّه بن حسن نيز شديداً اورا دوست مىداشت واز اين‌رو به همراه آنان به قتل رسيد . مادرش فاطمة بنت الحسين عليه السلام بود كه پس از وفات حسن بن حسن ، عبداللَّه بن عمرو بن عثمان اورا به همسرى خويش گرفت وجريان اين ازدواج چنانچه زبير بن بكار ومصعب وديگران روايت كرده‌اند ، چنان بود كه گويند : چون هنگام وفات حسن بن حسن رسيد ، بىتابى مىكرد ومىگفت : « من اندوهى دارم كه براي مرگ نيست . » بعضي از حاضران گفتند : « چه اندوهى ؟ مگر جز اين است كه تو اكنون بر جدّت رسول خدا صلى الله عليه وآله وبر علي بن أبي طالب وحسن وحسين وارد مىشوى وآن‌ها پدران تو هستند ! » حسن گفت : « بىقرارى من براي اين نيست ؛ بلكه مثل اين كه مىبينم چون از اين جهان بروم ، عبداللَّه بن عمرو بن عثمان در دو جامهء سرخ پُر رنگ يا دو جامهء سرخ كم رنگ يا گُلى زلف وموى شانه كرده به اين‌جا آيد واظهار كند كه من از تيرهء فرزندان عبد مناف هستم . آمده‌ام تا در مراسم تشييع عموزاده‌ام حاضر باشم وشركت كنم ؛ ولى از اين‌كار مقصودى جز خواستگارى فاطمهء بنت الحسين را ندارد . بنابراين ، چون من از دنيا رفتم ، نگذاريد أو به خانهء من درآيد . » فاطمه كه اين سخن را شنيد ( از پس پرده ) فرياد زد : « گوش‌دار تا چه مىگويم . » گفت : « بگو . » فاطمه گفت : « سوگند مىخورم كه اگر پس از تو من با كسى ازدواج كنم ، هر بنده‌اى كه دارم آزاد كنم وهرچه دارم صدقه بدهم . » حسن كه اين سخن را شنيد ، سكوت كرد وديگر چيزى نگفت تا از اين جهان رفت . چون از ميان خانهء حسن بن حسن صداى شيون بلند شد ، عبداللَّه بن عمرو بن عثمان به همان ترتيبي كه حسن بن حسن خبر داده بود ، به درِ خانهء أو آمد وخواست تا داخل خانه گردد . حاضران در مجلس به هم گفتند : « آيا اجازهء ورود به أو بدهيم يا نه ؟ » برخى موافق بودند وجمعى با ورود أو مخالفت كردند ، تا بالأخره جمعى گفتند : چه زيانى دارد كه أو هم